چندرسانه ای

افسانه اتاق گاز نازی‌ها

طی هفتاد سال، هیچ مطالعه‌‌ای به لحاظ پزشکی قانونی برای اثبات وجود و فعالیت «اتاق‌های گاز» نازی‌ها صورت نگرفته است. تمامی مقالات، کتاب‌ها و سخرانی‌هایی که در مورد اتاق‌های گاز و هولوکاست صورت گرفته، همگی افسانه‌هایی است که هیچ‌گاه نه اثبات شده و نه فرصت اثبات به دیگران داده شده است.

رابرت فوریسون (Robert Faurisson): به احترام استاد «بن زیون دینیور»(Ben Zion Dinur) (1884-1973)، بنیان‌گذار موزه «یاد واشم»(Yad Vashem) در سال 1953 که در سال 1959 - به‌دلیل ترجیح دادن تاریخ علمی بر حافظه‌ یهودی در مقاله فرانسوی‌زبانش در 15 ژوئن 2006 - مجبور به استعفا شد.[1]

 

رابرت فوریسون(Robert Faurisson): به احترام استاد «بن زیون دینیور»(Ben Zion Dinur) (1884-1973)، بنیان‌گذار موزه «یاد واشم»(Yad Vashem) در سال 1953 که در سال 1959 - به‌دلیل ترجیح دادن تاریخ علمی بر حافظه‌ یهودی در مقاله فرانسوی‌زبانش در 15 ژوئن 2006 - مجبور به استعفا شد.

گفته‌های توبه و درخواست بخشش (صفحات 343-354) که ترحم‌برانگیزند، اصولاً بر اساس نوشته‌های «ژان‌کلود پرساک»(Jean-Claude Pressac) هستند؛ ولی فون پلت بیان نمی‌کند که نویسنده‌ آن‌ها این کلمات را در 15 ژوئن 1995 بازپس گرفته است.

بر اساس متنی که به‌عنوان اعتراف «رادولف هِس» یکی از سه فرمانده متوالی آشویتس، ارائه ‌شده، من سردرگم شده بودم و هیچ‌کس نمی‌توانست این ابهامات را برای من توضیح دهد. برای مثال، چگونه اعضای یک ‌«سوندرکاماندو» یا «جوخه‌ ویژه» بعد از توقف فریادهای قربانیان و روشن شدن یک دستگاه تهویه‌ هوا، قادر به ورود فوری به درون چیزی می‌شدند که احتمالاً دریایی از «هیدروژن سیانید» بوده باشد.

در اوایل دهه‌ 1960، بعد از اولین ملاقات از «مرکز اسناد یهودیان معاصر» در پاریس، تنها سؤال من از مسئولین آن‌جا این بود که «آیا می‌توانید عکسی از اتاق گاز نازی‌ها به من نشان دهید؟»؛ آن‌ها نمی‌توانستند این کار را انجام دهند.

در سال 1982، من هم‌چنین متوجه شدم که یک بررسی پزشکی در خصوص اتاق گاز اردوگاه «اشتروتوف»(Struthof) در «آلساسه» وجود داشته که در سال 1974 از آن بازدید کردم و به‌نظرم یک اتاق جعلی بسیار ابتدایی می‌رسید. بعداً فهمیدم که این اتاق تا حدودی محصول فعالیتی است که توسط یک شرکت در شهر «سنت میشل سور میورت» بعد از جنگ صورت گرفته است.

در فرانسه، سرزمین حقوق بشر، «لوران فابیوس»(Laurent Fabius) و افراد وی، اکثریتی از سوسیالیست‌کمونیست را در پارلمان تشکیل دادند؛ تا قانونی را تصویب نمایند و در روزنامه رسمی جمهوری فرانسه در 14 جولای 1990 همزمان با دویست‌ویکمین سالگرد حمله به «باستیل»(Bastille)، سنگر رژیمی مبتنی بر امتیاز در یک عصر دیگر را چاپ کنند.

فوریسون در خصوص یافته‌های خود در مورد اتاق‌های گاز بیان می‌کند که: « غیرممکن بوده است که دو هزار نفر را - آن‌طور که رادلوف هِس در دادگاه نورنبرگ در 15 آوریل 1946 اعتراف نموده - مجبور کنیم که وارد یک فضای 210 مترمربعی شوند؛ که اتفاقاً اگر فرض کنیم که این امر امکان‌پذیر بوده باشد، دیگر نیازی به گاز برای کشتن آن‌ها نبود؛ چرا که به‌دلیل خفگی ناشی از اتمام سریع اکسیژن، می‌مردند.»

یکی در مورد اتاق‌های گاز آلمان برای عفونت‌زدایی با استفاده از «زیکلون بی»(Zyklon B)، ماده‌ای که عنصر اصلی آن «هیدروسیانیک اسید»(hydrocyanic acid) بود و دوم در خصوص اتاق‌های گاز آمریکا برای اعدام یک زندانی، باز هم با استفاده از هیدروسیانیک اسید.

نباید هیچ حقی برای محکوم کردن فردی وجود داشته باشد که از دانشگاه فرانسه پرسیده است که دقیقاً این کشتارگاه‌ها چگونه طراحی‌شده بودند و چگونه کار می‌کردند و 34 عضو این دانشگاه به شکلی ترحم‌آمیز با کلماتی ابلهانه به وی پاسخ داده‌اند که «فرد نباید بپرسد که چگونه به لحاظ فنی چنین کشتارجمعی امکان‌پذیر بوده است؟! این کشتار به شکل فنی ممکن بوده است؛ چرا که رخ‌داده است».

در دادگاه آشویتس در فرانکفورت بررسی نقاط خاصی از اردوگاه آشویتس-بیرکناو از 14 تا 16 دسامبر 1964 انجام شد؛ یکی از قضات، به‌نام «هوتز»(Hotz) با چهار دادستان ‌همراهی نمود؛ با این حال، به‌نظر می‌رسد که این پنج نفر، پی‌گیر بررسی دقیق مکان‌هایی نشده بودند که گفته می‌شد کشتارهای فراوانی با گاز و سوزاندن اجساد در آن‌ها رخ ‌داده است. این امر چگونه امکان‌پذیر است؟!

وارد شدن به این اتاق‌های گاز بعد از اعدام - حتی با یک ماسک گاز - در میان هزاران جسد پر از سیانید و سپس خارج کردن و حمل آن‌ها طی چند ساعت به‌منظور ایجاد فضا برای یک اعدام گازی دیگر به همین مقدار، امری غیر ممکن است. خواننده درک خواهد کرد که اعدام‌های سریالی جمعی با گاز نیز یک داستان احمقانه‌ دیگر است. (همان‌طور که «یهودا باوئر» در رابطه با گفته‌های مربوط به «وانسی» پذیرفته است.)

پس انتشار نقد رابرت فوریسون در مورد اتاق‌های گاز، تعداد زیادی از نویسندگان، تاریخ‌نگاران و روزنامه‌نگاران مطمئناً تلاش نموده‌اند تا از نظریه‌ وجود و فعالیت اتاق‌های گاز ادعایی نازی‌ها دفاع نمایند؛ ولی هیچ‌یک قادر به پاسخ درخواست فوریسون نبوده‌اند، که وی صدها بار تکرار کرده است «یک اتاق گاز متعلق به نازی‌ها را به من نشان دهید؛ یا یک عدد از آن‌ها را رسم کنید!».

هیچ‌گاه مردان سوندرکوماندو نمی‌توانستند با تمام قدرت خود، وظیفه‌ سنگین گشودن و جدا کردن این‌ همه جسد از هم‌دیگر، آن‌‌هم در محیطی پر از هیدروسیانیک اسید و کشیدن هرکدام از این اجساد به یک آسانسور کوچک متصل‌کننده‌ طبقه‌ بالا و اتاق سوزاندن را انجام دهند. من متوجه شدم که برای تیمی از افراد حشره‌کش‌ که در حال انجام پاک‌سازی ساده یک ‌خانه‌ با زیکلون‌بی هستند، هر نوع کار بدنی به‌شدت ممنوع است.

در خصوص صابون ادعایی ساخته‌شده از اجساد افراد یهودی، جا لامپی‌های ساخته‌شده با پوست انسان، کشتن زندانیان یهودی در اردوگاه «تربلینکا» با استفاده از بخار (سند رسمی نورنبرگ PS-3311)، اعدام آن‌ها در آشویتس با استفاده از برق و در کوره‌های انفجاری (به گفته مطبوعات شوروی در اوایل فوریه‌ 1945) یا در نزدیکی اردوگاه «بلزک»(Belzec) با استفاده از آهک (یان کارسکی).

 

مقامات قضائی برای معمول‌ترین نوع قتل، با رضایت تمام، هیچ‌گاه به‌وسیله «شهادت» دیگران راضی نمی‌شوند؛ بلکه قبل از هر چیز، «پزشکی قانونی»(forensic police) را برمی‌گزینند. برای رسیدن به این هدف، خدمات فنی(technical service) پلیس، هم صحنه‌ جرم و هم آلت‌قتاله را بررسی می‌کنند. درحالی‌که پلیس پزشکی قانونی، تمامی نشانه‌های فیزیکی را که ممکن است اطلاعاتی به بازرسان بدهد، مورد تحلیل و بررسی آزمایشگاهی قرار می‌دهد.

 

به‌وسیله بررسی‌های پزشکی و تحلیل واقعیت‌هایی که به‌لحاظ مادی رخ داده‌اند، می‌توان با دانش کافی به‌دنبال بررسی ارزش شهادت بعضی از شاهدان بود. شخصاً، به‌مدت بیش از نیم‌قرن می‌خواستم بدانم آلت‌قتاله‌ وحشت‌ناکی که اتاق گاز نازی‌ها نامیده می‌شد، به چه شکلی بوده است. انتظار داشتم که یک شِمای فنی از این سلاح و توضیحی در خصوص نحوه‌ استفاده از آن را بیابم. متوجه شدم که در بعضی اردوگاه‌های کار اجباری سابق آلمان - که اکنون به پارک‌های مختلف بدل شده‌اند - به بازدیدکنندگان اتاقی نشان داده می‌شد که می‌گفتند «یک اتاق گاز نازی است»؛ ولی جالب این‌جا بود که هیچ‌گونه شواهد علمی برای پشتیبانی این ادعا وجود نداشت و هیچ نتیجه‌ای مبنی بر بررسی پزشکی ارائه نمی‌شد.

 

در اوایل دهه‌ 1960، بعد از اولین ملاقات از «مرکز اسناد یهودیان معاصر»(Centre de documentation juive contemporaine(CDJC)) در پاریس، تنها سؤال من از مسئولین آن‌جا این بود که «آیا می‌توانید عکسی از اتاق گاز نازی‌ها به من نشان دهید؟»؛ آن‌ها نمی‌توانستند این کار را انجام دهند. چه در موزه بزرگداشت هولوکاست در واشنگتن در سال 1994 و چه در تعداد زیاد دیگری از مکان‌های دیگر. عموم مردم ممکن است با عکس‌هایی از سیاست‌مداران آمریکایی که از «اتاق گاز داخائو» بازدید کرده‌اند، گول بخورند؛ ولی دیگر هیچ‌کسی تلاش نمی‌کند تا از همین رویه در قبال محققی استفاده کند که موضوع مورد بررسی را به‌خوبی می‌شناسد.

 

بعد از چندین سال تحقیق، شامل بازدیدها، مطالعات، ملاقات با کارشناسان (مثلاً کارشناسان آزمایشگاه مرکزی پلیس پاریس، «رو دو دانتزیگ»(rue de Dantzig) در خیابان 15 «آروندیسمنت»(Arrondissement) یا در ایالات‌‌متحده)، دقیقاً از اول بررسی خود در خصوص اعدام در اتاق‌های گازِ یک‌سری زندان‌های خاص، اطلاعات زیادی به‌دست آوردم. یکی در مورد اتاق‌های گاز آلمان برای عفونت‌زدایی با استفاده از «زیکلون بی»(Zyklon B)، ماده‌ای که عنصر اصلی آن «هیدروسیانیک اسید»(hydrocyanic acid) بود و دوم در خصوص اتاق‌های گاز آمریکا برای اعدام یک زندانی، باز هم با استفاده از هیدروسیانیک اسید.

 

 

با این ‌حال در همان دوره، پذیرفتم که هنوز هم نمی‌دانم از لحاظ فنی، این اتاق‌های گاز نازی - که مثلاً در آشویتس روز و شب کار می‌کردند، تا صدها یا هزاران نفر را در هر بار از بین ببرند - چگونه ممکن بود ایجاد شده باشند و یا چگونه کار می‌کردند. هیچ‌کسی را نتوانستم در فرانسه یا خارج از آن پیدا کنم که برایم توضیح دهد که متخصصین گاز و دست‌یاران آن‌ها چه‌طور می‌توانستند جسدها را جابه‌جا نمایند؛ بدون این‌که خودشان آلوده ‌شده و بمیرند. (هیدروسیانیک اسید به پوست نفوذ کرده و در همان‌جا می‌ماند؛ درحالی‌که با خارج نمودن هوا، تهویه‌ اجباری و حتی روش‌های دیگر می‌توان آن را از لباس‌ها، موها، اشیای فلزی و موارد دیگر خارج نمود.)

 

بر اساس متنی که به‌عنوان اعتراف «رادولف هِس»(Rudolf Höss) یکی از سه فرمانده متوالی آشویتس، ارائه ‌شده، من سردرگم شده بودم و هیچ‌کس نمی‌توانست این ابهامات را برای من توضیح دهد. برای مثال، چگونه اعضای یک ‌«سوندرکاماندو»(Sonderkommando) یا «جوخه‌ ویژه» بعد از توقف فریادهای قربانیان و روشن شدن یک دستگاه تهویه‌ هوا، قادر به ورود فوری به درون چیزی می‌شدند که احتمالاً دریایی از «هیدروژن سیانید»(hydrogen cyanide) بوده باشد؛ آن‌هم درحالی‌که غذا می‌خوردند و سیگار می‌کشیدند؛ یعنی بدون پوشیدن حتی یک ماسک گاز؟! زیکلون بی شامل هیدروسیانیک اسید بر روی یک زیر لایه‌ متخلخل خنثی است. این ماده که در سال 1922 اختراع‌ شد و در اواخر 1926 به ثبت رسید، دارای مشکل انفجاری بودن است و با کوچک‌ترین جرقه، آتش می‌گیرد؛ حتی جرقه‌ الکتریسیته‌ ساکن.

 

 

آن‌گاه استفاده از آن – همان‌طور که به ما گفته‌ شده - برای اتاق گاز اردوگاه آشویتس (یک)، در نزدیکی اجاق سوزاندن اجساد که داغ می‌شد، دیوانگی کامل بوده است. این من بودم که نهایتاً نقشه ساختمان‌‌های سوزاندن اجساد اردوگاه آشویتس (یک) و ساختمان‌های شماره دو، سه، چهار و پنج در اردوگاه بیرکناو را به‌دست آوردم. آن‌ها از انتهای جنگ، پنهان‌شده بودند. من آن‌ها را در 19 مارس 1976 در آرشیو موزه‌ دولتی آشویتس پیدا کردم.[2] بنابراین، بر اساس این واقعیت‌ها می‌توانم بیان کنم که غیرممکن بوده است که دو هزار نفر را - آن‌طور که رادلوف هِس در دادگاه نورنبرگ در 15 آوریل 1946 اعتراف نموده - مجبور کنیم که وارد یک فضای 210 مترمربعی شوند؛ که اتفاقاً اگر فرض کنیم که این امر امکان‌پذیر بوده باشد، دیگر نیازی به گاز برای کشتن آن‌ها نبود؛ چرا که به‌دلیل خفگی ناشی از اتمام سریع اکسیژن، می‌مردند.

 

هیچ‌گاه مردان سوندرکوماندو نمی‌توانستند با تمام قدرت خود، وظیفه‌ سنگین گشودن و جدا کردن این‌ همه جسد از هم‌دیگر، آن‌‌هم در محیطی پر از هیدروسیانیک اسید و کشیدن هرکدام از این اجساد به یک آسانسور کوچک متصل‌کننده‌ طبقه‌ بالا و اتاق سوزاندن را انجام دهند. من متوجه شدم که برای تیمی از افراد حشره‌کش‌ که در حال انجام پاک‌سازی ساده یک ‌خانه‌ با زیکلون‌بی هستند، هر نوع کار بدنی به‌شدت ممنوع است. چرا که باعث تسریع تنفس افراد شده و بنابراین به فیلترهای ماسک گاز اجازه نمی‌دهد که کار خود را انجام دهند. قوانین مشخص می‌کنند که در انتهای حشره‌کشی در یک ساختمان، وقتی زمان آن رسیده که پنجره‌ها بازشوند تا هوا وارد ساختمان شود، فرد نباید تلاش کند که پنجره‌ای را که باز نمی‌شود، باز کند؛ بلکه باید به سراغ سایر پنجره‌ها رفته و آن‌ها را باز نماید. برای کسانی که بدون هیچ شواهدی ادعا می‌کنند که آلمانی‌ها تمامی اتاق‌های گاز خود را نابود کرده‌اند، بیان می‌کنم که در این حالت، چیزهایی را برای من بکشید و ترسیم کنید که می‌گویید آلمانی‌ها نابود کرده‌اند.

 

 

نتیجه‌ شگفت‌آور این تحقیق این است که طی تقریباً هفتاد سال، نه دادگاه نظامی بین‌المللی(International Military Tribunal) در نورنبرگ (1945-1946) و نه هیچ‌یک از دادگاه‌های متعددی که به بررسی پرونده‌های جرائم اتهامی انجام‌شده با اتاق‌های گاز - یا ون‌های گاز - پرداخته‌اند، حتی یک دستور بررسی پزشکی را نیز صادر نکرده‌اند. حتی در دادگاه آشویتس در فرانکفورت - که از 20 دسامبر 1963 تا 20 اوت 1965 ادامه داشت - بررسی نقاط خاصی از اردوگاه آشویتس-بیرکناو از 14 تا 16 دسامبر 1964 انجام شد؛ یکی از قضات، به‌نام «هوتز»(Hotz) با چهار دادستان ‌همراهی نمود؛ با این حال، به‌نظر می‌رسد که این پنج نفر، پی‌گیر بررسی دقیق مکان‌هایی نشده بودند که گفته می‌شد کشتارهای فراوانی با گاز و سوزاندن اجساد در آن‌ها رخ ‌داده است. این امر چگونه امکان‌پذیر است؟!

 

یک دادگاه نمایشی بزرگ، بیست‌سال بعد از جنگ، بر روی آشویتس، پایتخت بزرگ‌ترین جرم و جنایت در تاریخ جهان تمرکز کرده باشد و آن‌گاه قضات و اتهام واردکنندگان هیچ تلاشی برای پرسیدن سؤالی در خصوص این مسئله نکرده باشند؛ که چگونه چنین قتل‌عام دسته‌جمعی مورد توافق قرار گرفته و سپس طی چندین سال انجام‌ شده است؟! هیچ‌گاه کسی قادر نبوده که یک کپی از بررسی‌های پزشکی «جرم آشویتز» به من ارائه دهد. من با سیل شهادت‌ها، داستان‌ها، اعترافات و کتاب‌های تاریخی روبه‌رو بوده‌ام؛ که به‌واسطه آن‌ها مجبور شده‌ام دقیق‌ترین مطالعات را داشته باشم؛ ولی با این ‌حال، در نهایت صرفاً داستان‌های مبهمی را یافته‌ام که قوانین فیزیک یا شیمی را نقض می‌کنند. یک بررسی پزشکی، تنها یک بررسی کافی بود.

 

کوره‌های آدم‌سوزی آشویتس یا بیرکناو، آن‌طور که من در اسناد خاصی - که از سال 1945 به بعد ناپدید شده بودند - دریافتم، اتاق‌هایی با نام «لیخنهاله» یا «لیخنکلر»(Leichenhalle or Leichenkeller) (مخازن، در سطح هم‌کف یا نیمه دفن‌شده برای اجساد) داشته‌اند؛ که دارای اندازه‌ کاملاً عادی و مهم‌تر از همه، سیستم تهویه‌ مختص به خود بوده‌اند. در سال 1982، من هم‌چنین متوجه شدم که یک بررسی پزشکی در خصوص اتاق گاز اردوگاه «اشتروتوف»(Struthof) در «آلساسه»(Alsace) وجود داشته که در سال 1974 از آن بازدید کردم و به‌نظرم یک اتاق جعلی بسیار ابتدایی می‌رسید. بعداً فهمیدم که این اتاق تا حدودی محصول فعالیتی است که توسط یک شرکت در شهر «سنت میشل سور میورت»(Saint-Michel-sur-Meurthe) بعد از جنگ صورت گرفته است. این بررسی - که به استاد «رنه فابره»(René Fabre)، رئیس دانشکده داروشناسی در پاریس ارائه شده بود - در نتیجه‌گیری‌اش به تاریخ یکم دسامبر 1945، بیان می‌کند که هیچ ردی از هیدروسیانیک اسید، چه در دودکش تخلیه‌ این اتاق گاز فرضی و تراشه‌های برداشته‌شده از آن (شیشه‌های X و شیشه‌های Y) یا در اجساد قربانیان احتمالی گاز در اردوگاه اشتروتوف یافت نشده است.

 

 

گزارش رنه فابره از آرشیوهای مرکز قضائی-نظامی فرانسه حذف ‌شده؛ ولی ما یافته‌های آن را می‌دانیم، به این دلیل که یک مقاله در فایل وجود داشته که به امضای سه پزشک که در این مطالعه شرکت داشته‌اند، رسیده است. دکتر «سیمونین»(Drs. Simonin)، دکتر «پیدلیوره»(Piedelièvre) و دکتر «فورساده»(Fourcade) (هولوکاست با گاز یا هولوکاست با گلوله؛ هیچ شواهد فیزیکی یا پزشکی وجود ندارد!). این سه نفر به‌دلیل نتایج به‌دست‌آمده توسط فابره ناراحت بودند؛ ولی هم‌چنان آن‌قدر صادق و محتاط بوده‌اند که آن را گزارش نمایند.

 

درعین‌حال، من مجبور بودم تا سال 1979 منتظر بمانم؛ تا لوموند دو متن را چاپ نماید که من در آن‌ها نشان داده بودم که اتاق‌های گاز اتهامی نازی‌ها، به لحاظ فنی غیرممکن بوده‌اند.[3] در 21 فوریه‌ 1979، همین روزنامه اطلاعیه‌ای با امضای 34 مورخ را منتشر نمود که ضمن آن به من می‌گفتند «کسی نباید از خود بپرسد که چگونه از لحاظ فنی چنین قتل‌عامی ممکن بوده است؛ این امر از لحاظ فنی ممکن بوده، چون رخ‌ داده است». این نکته‌ مهم از حماقت آکادمیک تنها یک دریچه‌ فرار بود؛ که به نویسندگان آن اجازه می‌داد وظیفه‌ خود را نادیده گرفته و هیچ پاسخی به نظرات من ندهد. نظراتی که اصولاً دارای ماهیت فیزیکی، شیمیایی، معماری و همین‌طور مستندات و تاریخ‌نگاری بودند.

 

با این‌حال، از آن تاریخ به بعد، تعداد زیادی از نویسندگان، تاریخ‌نگاران و روزنامه‌نگاران مطمئناً تلاش نموده‌اند تا از نظریه‌ وجود و فعالیت اتاق‌های گاز ادعایی نازی‌ها دفاع نمایند؛ ولی هیچ‌یک قادر به پاسخ درخواست من نبوده‌اند، که صدها بار تکرار کرده‌ام «یک اتاق گاز متعلق به نازی‌ها را به من نشان دهید؛ یا یک عدد از آن‌ها را رسم کنید!» همین اواخر، یک کتاب بزرگ با قیافه‌ علمی به قتل‌عام‌های اتهامی نازی‌ها با گاز سمی پرداخته است؛ ولی حتی یک تصویر هم از یک اتاق گاز و نه حتی یک ترسیم فنی و سایه‌ای از یک پاسخ واقعی به درخواست و چالش من در آن وجود ندارد.

 

 

کتابی که چاپ نخستین آن با عنوان «مطالعات جدید در خصوص قتل‌عام‌های حزب ناسیونال‌سوسیالیست آلمان با استفاده از گاز سمی؛ اهمیت تاریخی، تکامل فنی، رد تجدیدنظرطلبان» در سال 2011 انجام و ویرایش دوم آن با اصلاحات و تصحیح، در سال 2012 تجدید چاپ شد. برلین، «متروپول فرلاگ»(Metropol Verlag)، بیش از 446 صفحه که بسیار قطور هم هست. نویسندگان اصلی آن عبارت‌اند از «گونتر مورش»(Günter Morsch) و «برتراند پرس»(Bertrand Perz)، با همکاری «استرید لی»(Astrid Ley). به این سه نام باید در حدود سی نام دیگر را نیز که مثلاً شامل «بریجیت بیلر»(Brigitte Bailer)، «ژان‌-ایوس کاموس»(Jean-Yves Camus)، «باربارا دیستل»(Barbara Distel)، «ریچارد جی ایوانز»(Richard J. Evans) و «رابرت یان فون پلت»(Robert Jan van Pelt) می‌شوند اضافه نمود.

 

ولی چگونه می‌توان مطالعه‌ تکامل فنی یک اسلحه‌ مرگ‌بار را بدون ارائه‌ حتی یک تصویر فنی از چنین اسلحه‌ای انجام داد؟! چگونه می‌توان به رد دیدگاه تجدیدنظرطلبان پرداخت، بدون این‌که چالش اصلی آن‌ها را مد نظر قرار داد؛ که بیان می‌کنند سلاح ضروری یک جرم اتهامی به‌‌وضوح و به‌سادگی، قابل طراحی و ترسیم نیست. درحالی‌که برای مثال، یک فرد عادی از پیچیدگی غیرقابل‌‌اجتناب یک اتاق گاز آمریکایی برای اعدام صرفاً یک فرد آگاه است؟! چرا که در استفاده از گاز برای اعدام، مشکل در رابطه با کشتن یک فرد دیگر، بدون کشتن خود نیست؛ بلکه مشکل، کشته نشدن هنگام ورود به اتاق برای بیرون بردن جسد پر از سیانید، با وجود خطر شدید برای فردی دیگر است. مشکلی که گویا آن‌طور که بیان ‌شده، آلمانی‌ها و اعضای جوخه‌ ویژه به‌نوبه‌ خود هزاران‌بار در روز بر آن غلبه می‌کردند.

 

اجازه دهید تکرار کنیم؛ کشتن جمعی از مردم در یک اتاق با استفاده از هیدروسیانیک اسید، خطرناک است؛ ولی غیرممکن نیست. وارد شدن به این اتاق بعد از اعدام - حتی با یک ماسک گاز - در میان هزاران جسد پر از سیانید و سپس خارج کردن و حمل آن‌ها طی چند ساعت به‌منظور ایجاد فضا برای یک اعدام گازی دیگر به همین مقدار، امری غیر ممکن است. خواننده درک خواهد کرد که اعدام‌های سریالی جمعی با گاز نیز یک داستان احمقانه‌ دیگر است. (همان‌طور که «یهودا باوئر»(Yehuda Bauer) در رابطه با گفته‌های مربوط به «وانسی»(Wannsee) پذیرفته است.) همانند موارد بیان‌شده در خصوص صابون ساخته‌شده از اجساد افراد یهودی، جا لامپی‌های ساخته‌شده با پوست انسان، کشتن زندانیان یهودی در اردوگاه «تربلینکا»(Treblinka) با استفاده از بخار (سند رسمی نورنبرگ PS-3311)، اعدام آن‌ها در آشویتس با استفاده از برق و در کوره‌های انفجاری (به گفته مطبوعات شوروی در اوایل فوریه‌ 1945) یا در نزدیکی اردوگاه «بلزک»(Belzec) با استفاده از آهک (یان کارسکی)(Jan Karski). یک فهرست بی‌پایان از داستان‌های ابلهانه، مشابه با داستان «الی ویسل»(Elie Wiesel) یا «پاتریک دسبویسِ»(Patrick Desbois) کشیش در مورد چشمه‌های خون یا دستی که از یک گور دسته‌جمعی برای گرفتن بیل دراز می‌شود و یا اعدام نظام‌مند زیر پتوها یا بالش‌ها (هولوکاست با خفه کردن) وجود دارد.

 

نوشته‌های خود من در این کتاب بزرگ نادیده گرفته شدند؛ چرا که نام من 33 بار (و نه‌ فقط 12 بار آن‌طور که فهرست کتاب به ‌دروغ بیان می‌کند) مورد اشاره قرار گرفته است. «آقای فوریسون، تو کابوس شب‌های منی!»؛ جمله‌ای است که در سال 1981 در دادگاهی در پاریس توسط «برنارد یوانو»(Bernard Jouanneau)، وکیل و دوست «رابرت بادینتر»(Robert Badinter) اعلام شد. یک‌بار دیگر در سال 1982 همین یوانو نزدیک بود گریه کند؛ چرا که ناگهان دریافته بود که شواهد مربوط به وجود اتاق‌های گاز نازی که وی به اولین دادگاه استیناف پاریس به ریاست قاضی «فرانسوا گرگوا»(François Grégoire) ارائه نموده بود، ارزش چندانی نداشتند. (جمله مذکور، کلمات خود وی بودند در لحظه‌ای که صداقت به وی دست داده بود).

 

 

فکر می‌کنم که به «رائول هیلبرگ»(Raul Hilberg) (یک یهودی آمریکایی) و به «رابرت یان فون پلت»(Robert Jan van Pelt) (یک یهودی کانادایی، جانشین وی به‌عنوان مورخ هولوکاست) نشان داده‌ام که چگونه در تلاش برای ارائه‌ مدرک، ناتوان مانده‌اند. خصوصاً، آر جی فون پلت در این کتاب مسئولیت ارائه‌ پاسخ به من را به عهده گرفته است. گفته‌های توبه و درخواست بخشش (صفحات 343-354) که ترحم‌برانگیزند، اصولاً بر اساس نوشته‌های «ژان‌کلود پرساک»(Jean-Claude Pressac) هستند؛ ولی فون پلت بیان نمی‌کند که نویسنده‌ آن‌ها این کلمات را در 15 ژوئن 1995 بازپس گرفته است. (یک ماه بعد از حضور خود در هفدهمین دادگاه تأدیبی پاریس، که در آن‌جا، وکیل «اریک دلکروئیکس»(Eric Delcroix) با کمک اطلاعات من، وی را کاملاً به تمسخر گرفته بود). پرساک تا آن‌جا پیش رفت که پذیرفت ویرایش کنونی کتاب، هرچند پیروزمندانه است(though triumphant)، اما از تاریخ رسمی اعدام یهودیان به‌دلیل وجود دروغ‌های متعدد فاسد شده و به‌ناچار به زباله‌دان تاریخ خواهد پیوست. (نقل‌قول شده در تحلیل من در پنجم ماه می 2000؛ با عنوان «والری ایگونه؛ تاریخ رد هولوکاست در فرانسه».)(Valérie Igounet: ‘Histoire du négationnisme en France)

 

 

ولی در دسامبر 2009، خود فون پلت نپذیرفته که اردوگاه آشویتس-بیرکناو، که در آن میلیون‌ها بیننده به بازدیدهای سازماندهی‌شده برده شده‌اند، فاقد هرگونه «شواهد فیزیکی» مبنی بر آن‌چه در خصوص هولوکاست می‌دانیم بود. (اجازه به طبیعت برای باز پس گرفتن آشویتس؛ تورنتو استار، 27 دسامبر 2009) در میان مورخان، اسطوره‌ اتاق‌های گاز نازی در حال نابودی است. به‌جای تلاش برای زنده نگه‌داشتن مصنوعی آن با سر و صدا، نمایش، تبلیغات، سرکوب، تهدید و ارعاب دائمی، بهتر است آن را دفن کنیم؛ همان‌طور که دولت اسرائیل در نهایت تصمیم گرفت با جسد «آریل شارون» همین کار را انجام دهد.

 

در نتیجه، اگر واقعیتی وجود دارد که تجدیدنظرطلبان باید توجه مردم عادی را به آن جلب نمایند، آیا توافق نانوشته‌ تمامی سیستم‌های قضائی فرانسوی و خارجی به‌مدت هفتاد سال، برای عدم درخواست هر نوع بازرسی جرم‌شناسانه آلت قتل نیست؟! یعنی همان سلاح بی‌نظیری که کشتار میلیون‌ها قربانی را به شکل صنعتی، امکان‌پذیر نموده است. با یک استثنا، آن تحقیقات «اشتراتوف»(Struthof) است که برای آن، گویی به شکل عمدی، با یک بررسی پزشکی به یک یافته‌ کاملاً منفی دست یافته است. هیچ اتاق گازی وجود ندارد؛ لذا کسی هم با گاز کشته نشده است.

 

در نهایت، تمامی سیستم‌های قضائی از سرمشق دادگاهی با عنوان «دادگاه نظامی بین‌المللی»(International Military Tribunal) تبعیت کرده‌اند؛ که در سال‌های 1945 و 1946 به‌عنوان دادگاه قضائی ایجاد شده و توسط طرف‌های پیروز جنگ اخیر برای پی‌گرد شکست‌خوردگان خود به‌وجود آمد. سازمان‌دهنده این دادگاه، یعنی «جکسون»(Jackson) دادستان آمریکا با یک بدبینی ظریف عنوان کرده که «این دادگاه به‌عنوان یک دادگاه نظامی، ادامه‌ تلاش‌های جنگی متحدین است.» (IMT جلد نوزدهم، ص 398، 26 جولای 1946). مواد 19 و 21 منشور این دادگاه بیان می‌کند که «این دادگاه محدود به قواعد فنی شواهد و مدارک نیست؛ این دادگاه نیازمند اثبات حقایق دانش عمومی نخواهد بود، ولی از لحاظ قضائی به آن‌ها توجه خواهد نمود». بنابراین، اتهامات بدون هیچ اثباتی توسط تبلیغات متحدین بیان شدند و به‌صورت رسمی مورد قبول یک دادگاه تحت‌نظر کامل متحدین و نه یک دادگاه بین‌المللی واقع شدند. هم‌چنین بر اساس جمله‌ بعدی و نهایی ماده‌ی 21، مجموعه‌ کاملی از گزارشات نوشته‌شده توسط طرف‌های پیروز جنگ در خصوص جرائم انجام‌شده توسط خود آن‌ها نسبت به شکست‌خوردگان به‌صورت خودکار به‌عنوان شواهد واقعی در نظر گرفته شدند و هیچ‌کس اجازه نداشت تا آن‌ها را به چالش بکشد. اثرات توجه قضائی این دادگاه به این صورت بودند.

 

 

چهل ‌و پنج سال بعد، چیزی حتی نفرت‌انگیزتر نیز در حوزه‌ حقوق و قانون به‌وجود آمد. در فرانسه، سرزمین حقوق بشر، «لوران فابیوس»(Laurent Fabius) و افراد وی، اکثریتی از سوسیالیست‌کمونیست را در پارلمان تشکیل دادند؛ تا قانونی را تصویب نمایند و در روزنامه رسمی جمهوری فرانسه در 14 جولای 1990 همزمان با دویست‌ویکمین سالگرد حمله به «باستیل»(Bastille)، سنگر رژیمی مبتنی بر امتیاز در یک عصر دیگر را چاپ کنند. قانونی که در مقابل جریمه نقدی و زندان، هر نوع چالش به هر شکلی شامل اظهارات طعنه‌آمیز - که قانون موضوعه به آن اشاره نموده - برای واقعیت آن دسته جرائمی که علی‌الخصوص علیه یهودیان انجام شده را ممنوع می‌کرد. با این ‌حال، واقعیتی که هیچ‌گاه توسط هیچ‌نوع بخش خدمات جنایی یا فنی پلیس توصیف و اثبات نشده است.

 

در این‌جاست که باید نسبت به بررسی‌های قدیمی لهستان - تحقیقاتی که بیان‌کننده‌ وجود ردی از هیدروژن سیانید در مو و اشیای فلزی بوده است که همگی پاک‌سازی‌شده‌اند - و یا حتی بررسی‌های انجام‌شده در تاریخی بسیار دورتر، در حدود سال 1990 در تلاش برای پاسخ به «گزارش لوختر»(Leuchter Report) در سال 1988 مشکوک بود.[4] گزارش مذکور - که توسط مؤسسه‌ «یان سن در کراکوف»(Jan Sehn Institute in Cracow) تهیه شد - برای لهستانی‌ها خجالت‌آور و برای تجدیدنظرطلبان، ارزش‌مند بود. من در این‌جا در خصوص تحقیقات پزشکی در وین توسط «گرهارد یاگشیتز»(Gerhard Jagschitz) یا تحقیقات صورت‌گرفته توسط «والتر لوفتل»(Walter Lüftl) بحثی نمی‌کنم. خواننده می‌تواند این دو نام را در مقاله «نوشته‌های تجدیدنظرطلبان» پیدا کند؛ تا نسبت به رفتار تعدادی از قضات اتریشی مطلع شود. قضاتی که با شجاعت درخواست بررسی نمودند و بعد از ایجاد ارعاب و ترس، تسلیم شدند. نام یک سرهنگ فرایبورگ در ارتش فرانسه و شروع مطالعه‌ وی پیرامون اتاق‌های گاز اتهامی «داخائو»(Dachau) را نیز می‌توان جست‌وجو نمود و یافت.

 

 

دروغ اتاق‌های گاز نازی‌ها یک روز در تاریخ به‌عنوان یکی از شگفت‌آورترین فریب‌کاری‌های تمام دوره‌ها فروکش خواهد کرد. این دروغ به‌ آرامی پیش رفته است؛ بدون هیچ برنامه یا توطئه‌ای و بدون آگاه شدن عموم مردم از آن. اگر انسان‌های خوب و سالم فریب ‌خورده‌اند، به‌گونه‌ای با رضایت و همکاری خود آن‌ها بوده است. آن‌ها این دروغ را باور کرده‌اند، سپس خواستند که باور کنند و در نهایت خواستند که دیگران نیز باور کنند و در حال حاضر به‌لحاظ قانونی مجبور به باور هستند. تمامی این موارد دقیقاً به‌همان صورتی رخ ‌داده که دولتی ‌بخواهد یک جمعیت صلح‌طلب را وارد یک مبارزه‌ نظامی نماید. چنین دولتی نیازی به هیچ‌گونه برنامه یا توطئه‌ای ندارد. با نشان دادن عواطف نیک خود، این دولت با استفاده از خدمات روزنامه‌های آزاد به ایده‌های حقوق، عدالت و پاک‌دامنی اشاره خواهد نمود؛ درست به این دلیل که می‌خواهد به شکلی بدبینانه، این حقوق، عدالت و پاک‌دامنی را نقض نماید. مردم در ابتدا دولت را باور می‌کنند؛ سپس با آن همراه می‌شوند و در نهایت همراه آن می‌دوند. سال به سال، این مردم خود را در حال جنگ می‌بینند؛ درحالی‌که از سر تا پا مسلح شده‌اند و به‌راحتی با جانور شیطانی مبارزه خواهند کرد. جانوری که هر کاری علیه آن امکان‌پذیر است؛ از حق دروغ گفتن و نفرت، تا غارت، تجاوز و اعدام با طنابِ دار و پاداش نهایی، حق آن‌ها برای نوشتن تاریخِ همه‌ این موارد به‌همان صورتی است که دوست دارند. آن‌ها به‌طور خودجوش دچار عادت نفرت، دروغ‌گویی و رژه‌ نظامی می‌شوند و کسانی که سعی می‌کنند منطق را به آن‌ها نشان‌ دهند، دیگر چیزی ‌غیر از دروغ‌گویان متخصص، گانگسترهای تاریخ یا همان نازی‌های اهریمنی نخواهند بود.

 

این درس را عموم مردم به‌خوبی فرا گرفته‌اند. ولی اکنون باید آن را فراموش، بازبینی و تصحیح نمود. ما در ابتدای سال 2015 هستیم. بیایید گواهی فوتِ دروغ تاریخی اتاق‌های گاز جادویی نازی‌ها را مهر کنیم. در رجوعی دوباره به احترام درستی و راستی در تاریخ، اجازه دهید به خود قول دهیم که این کلاه‌برداری بزرگ، آخرین کلاه‌برداری خواهد بود. البته، تا کلاه‌برداری بعدی. اجازه دهید به خاطر «سلین»(Céline) فراموش نکنیم که در همان اوایل سال 1950، اتاق گاز جادویی را رد نمود و عنوان کرد «همه‌چیز بود، اتاق گاز. اجازه‌ همه‌چیز را داد!» و با این وجود در ادامه گفت:«آن‌ها مجبور می‌شوند که چیز دیگری پیدا کنند؛ اوه! ذهنم آرام گرفت». او در سال 1932، در اثری با عنوان «سفری به انتهای شب»(Journey to the End of the Night) هشدار داد که «هیجان و شور دروغ گفتن و باور کردن، مانند خوره به ‌جان ‌همه افتاده است».

 

 

ضعف اخلاقی انسان! او از کجا به این امکانات دست پیدا کرده و این اشتیاق برای باور به یک سلاح اهریمنی که حتی اجازه نیافته به آن نگاهی بی‌اندازد، از کجا نشأت گرفته است؟ اگر فرد بخواهد درست هدف بگیرد، باید به‌سمت پایین هدف بگیرد. پس بیایید به‌سمت پایین هدف بگیریم. بگذارید به سراغ روان‌شناسی عمومی، تحلیل روانی، جامعه‌شناسی و یا هیچ علم دیگری نرویم. من به این فکر می‌کنم که آیا یک نکته‌ ساده‌ لغوی (در فرانسه با عبارت عجیب «chambre à gaz»، در انگلیسی با «اتاق گاز»، در آلمانی با «Gaskammer» و ‌همچنین در سایر زبان‌ها) توضیحی خواهد بود برای سادگی و اشتهایی که چنین داستانی قورت داده ‌شده است.

 

جالب این‌جاست که عبارت فرانسوی «اتاق گاز»، بر اساس عبارت «اتاق ‌خواب» است. برای نامیدن ابزاری که از مفهوم مرگ پشتیبانی می‌کند؛ در واقع، ترکیبی از کلماتی انتخاب ‌شده که به شکلی ضمنی آرامش و خواب را تداعی می‌کند. پس چرا باید ذهن خود را مشغول این مسئله کنیم که این ابزار به چه شکلی بوده و چگونه کار می‌کرده است؟! یک اتاق گاز، در ذهن انسان‌های ساده، بسیار ساده است. حتماً شبیه یک اتاق‌ خواب یا هر اتاق دیگری بوده است؛ ولی درون آن گاز بوده. یک مرد را در آن می‌گذارند؛ اندکی بعد، این فرد مرده است و فقط باید جسد او را بیرون بُرد. گاز هم خود از بین می‌رود. هیچ نیازی به بررسی علمی نیست. اثبات کشتن با گاز نباید در یک بررسی پزشکی دنبال شود؛ چرا که شهادت افراد کافی خواهد بود. به‌‌ هر حال، مگر آلمانی‌ها از قبل سیرت خود را طی جنگ‌جهانی اول با استفاده از گاز سمی نشان نداده بودند؟!

 

البته که یکی از بی‌شرمانه‌ترین دروغ‌ها در تاریخ - اتاق‌های گاز منتسب به نازی‌ها - ریشه در نفرت و عادت دیرینه‌ دروغ گفتن داشت؛ ولی به‌دلیل ساده بودن افراد، رشد نموده است. مردم سالم با نیت بسیار خیر از این وحشت نازی عصبانی بودند. در این راستا، آن‌ها به یک اتهام عظیم کمک کردند. یک دروغ جنایی با گستره‌ جهانی. زنده‌باد نادانی! مورخان کم‌کم نفرت خود را از این ترکیب دروغ و بی‌شرمی نشان می‌دهند؛ درحالی‌که نسل بعد از جنگ از این تلقین فکری مداوم، بی‌زار شده‌اند. البته وجود اینترنت را نیز نباید نادیده گرفت. شرایط برای بیدار نمودن اذهان به‌وجود آمده است. یهودی‌ها، به‌عنوان یک گروه و اسرائیلی‌ها حتماً باید به حرف‌های بنیان‌گذار «یاد واشم»(Yad Vashem)، استاد «بن زایون دینور»(Ben Zion Dinur) متولد «دینابورگ»(Dinaburg) توجه نمایند. تعدادی از یهودیان از قبیل «یوسف گینزبورگ»(Josef Ginzburg) یا همان «جوزف جی برگ»(Joseph G. Burg)، «گیلاد آتسمون»(Gilad Atzmon) و «پاول آیزن»(Paul Eisen) نیز این کار را کرده‌اند. آن‌ها شایسته‌ تقدیر ما هستند. ولی در این لحظه از تاریخ، در ابتدا باید به مجموعه‌ تجدیدطلبانی فکر کنیم که تحقیر شدند؛ به آن‌ها توهین شد؛ مورد تمسخر قرار گرفتند، کتک خوردند، نابود شدند، مجبور به خودکشی شدند، به زندان افتادند و حتی گاهی مورد تجاوز قرار گرفتند و در ابتدا، باید به اولین آن‌ها احترام بگذاریم. مرد فرانسوی با نام «موریس بارش»(Maurice Bardèche)، نویسنده‌ «نورمبرگ یا سرزمین موعود»(Nuremberg or the Promised Land) (1948) و «پاول راشینیه»(Paul Rassinier)، نویسنده‌ Le Mensonge d’Ulysse (دروغ‌های اولیس)؛ که در سال 1950 تحت‌عنوان «داستان هولوکاست و دروغ‌های اولیس»(The Holocaust Story and the Lies of Ulysses) منتشر شد.

 

 

نتیجه‌گیری عملی

از اکنون به بعد، هر بار که یکی از مخالفین تجدیدنظرطلبی از یک شهادت دیگر در حمایت از وجود اتاق‌های گاز منتسب به نازی‌ها استفاده می‌کند، بیایید از وی بپرسیم به‌جای این کار به ما یک مطالعه‌ پزشکی از آلت قتاله ارائه دهد. سلاح جنایتی که بالاتر از هر جنایت دیگر بوده است. هر باری که در آشویتس یک، «مایدانک»(Majdanek)، «ماوتهاوزن»(Mauthausen)، «اشتروتف»(Struthof) یا هرجا که راهنمای تور جرئت نمود که بگوید این مکان یک اتاق گاز است یا بوده است، که در آن، نازی‌ها یهودی‌ها را می‌کشتند، از وی بخواهیم که به‌جای شهادت شاهدان، به ما مدرک نشان دهد؛ تنها یک مدرک. مدرک پزشکی‌ که توسط خدمات مربوطه پلیس ارائه شود؛ تا این اتهام را پشتیبانی نمایند.

 

در انتها، در مقابل قضاتی که ما را محاکمه می‌کنند، بیایید این سؤال را بپرسیم که «چه فردی حق دارد فرد دیگری را که به‌وجود یک سلاح دروغین باور ندارد، با شلاق قانون تهدید نماید؟! سلاحی که طی هفتاد سال نه کسی توانسته آن را توصیف کند یا به نمایش بگذارد و نه حتی با یک نقاشی طرز کار آن را نشان دهد.» نباید هیچ حقی برای محکوم کردن فردی وجود داشته باشد که از دانشگاه فرانسه پرسیده است که دقیقاً این کشتارگاه‌ها چگونه طراحی‌شده بودند و چگونه کار می‌کردند و 34 عضو این دانشگاه به شکلی ترحم‌آمیز با کلماتی ابلهانه به وی پاسخ داده‌اند که «فرد نباید بپرسد که چگونه به لحاظ فنی چنین کشتارجمعی امکان‌پذیر بوده است؟! این کشتار به شکل فنی ممکن بوده است؛ چرا که رخ‌داده است».

یک مدرک، یا در نهایت اجازه دهید دروغ‌گویان خاموش بمانند!

 

مکمل یک

برای پایان دادن به سؤال «مجموعه قاتل»

اگر مخازن بی‌ضرر اجساد در کوره‌های آدم‌سوزی واقعاً به اتاق‌های درآوردن لباس در یک‌جا و اتاق‌های گاز در جای دیگر بدل شده‌اند، در کجا این امکان وجود داشته که هر روز، اجساد افرادی را نگه ‌دارند؛ که به‌دلایل طبیعی مرده بودند؟! بگذارید کسی به من آن منطقه را نشان دهد که اجساد - چه در همان مکان و چه در طرح‌های ساخت‌وسازی که مخفی‌ نگه داشته شده بودند تا این‌که من آن‌ها را پیدا کردم! - به‌ویژه وقتی‌که همه‌گیری تیفوس در میان زندانیان، شهروندان لهستانی و آلمانی، سربازان آلمانی و پزشکان در ساختمان‌های بیمارستانی که برای زندانیان یا سربازان آماده‌ شده بود، آشکار شد، کجا قرار می‌گرفتند؟! به‌عنوان مثال، درمانگاه‌های ارتش نازی چند گام دورتر از کوره‌ آدم‌سوزی آشویتس یک قرار داشتند. به‌یاد داشته باشید که این مخازن می‌توانستند از سه نوع باشند؛

 

1. برای اجسادی که هنوز در تابوت قرار نگرفته بودند.

2. برای اجسادی که در تابوت‌ها بودند.

3. برای اجساد آلوده با ایزوله‌سازی تقویت‌شده برای اتاق که در کمپ «زاکسنهاوزن-اورانینبورگ»(Sachsenhausen-Oranienburg) معمول بود، آیا باید باور کنیم که با داشتن یک اتاق برای درآوردن لباس و یک اتاق گاز، این کوره‌های آدم‌سوزی نازی‌ها در واقع فاقد محلی برای نگه‌داری اجساد بوده‌اند؟! کوره‌ آدم‌سوزی آن‌هم بدون محل نگه‌داری اجساد؟! تنها در قلمرو خیال و توهم ممکن است.

 

مکمل دو

اتاق گاز آدم‌کشی اتهامی در آشویتس یک. همه‌چیز در آن اشتباه است؛ همان‌طور که «اریک کونان»(Eric Conan) در نهایت پذیرفت. در زیر، اولین عکس از در یک اتاق گاز واقعی برای اعدام تنها یک نفر به‌وسیله هیدروسیانیک اسید (HCN) نشان داده ‌شده است. این یک اتاق گاز آمریکایی ساخته‌شده بر اساس روش توسعه‌یافته در دهه‌های 1930 و 1940 است. من آن را در سپتامبر 1979 در زندان بالتیمور بررسی کردم.[5]

 

اتاق گاز آمریکایی ساخته‌شده بر اساس روش توسعه‌یافته در دهه‌های 1930 و 1940. فوریسون آن را در سپتامبر 1979 در زندان بالتیمور بررسی نمود.

 

دو عکس بعدی یکی از درب‌های یک اتاق گاز ادعایی برای کشتن مجموعه‌ای از افراد را با همان گاز نشان می‌دهد. این، اتاق گاز آشویتس یک (اردوگاه اصلی) است؛ که تاکنون توسط میلیون‌ها توریست بازدید شده است. درب به‌سمت داخل باز می‌شود؛ که بسیار عجیب است؛ چرا که اجساد افتاده بر روی کف اتاق از داخل مانع باز شدن این درب می‌شده‌اند. همین درب، در حالت بسته، دو مورد عجیب دیگر را نشان می‌دهد؛ چرا که گاز می‌توانسته از طریق سوراخ کلید و پنجره‌ شیشه‌ای قابل شکستن خارج شود و از این جهت به نیروهای اس‌اس در آن نزدیکی برسد. در سال 1995، «اریک کونان»(Eric Conan)، مورخ دارای سبک قدیمی می‌نویسد که من در مورد مجموعه‌ شگفت‌آور دروغ‌هایی که در سال‌های 1975 و 1976 کشف کرده‌ام، درست گفته بودم.[6] چندین نفر دیگر نیز در گذشته این دروغ‌ها را رد کرده‌اند. چرا هنوز هم این دروغ‌ها در سکوت نقل‌ می‌شوند؟!

 

درب‌های یک اتاق گاز ادعایی برای کشتن افراد با همان گاز. این اتاق گاز آشویتس یک (اردوگاه اصلی) است.

 

بنابراین، این سه عکس نیازمند مقایسه‌ درب یک اتاق گاز اعدام واقعی (واقع در بالتیمور) از یک‌سو با یک درب - در یکی از عکس‌ها باز و در دیگری بسته - در یک اتاق گاز اعدام اتهامی (واقع در آشویتس یک) از دیگر سو است.

 

درب یک اتاق گاز اعدام واقعی از جنس فولاد است؛ ‌مانند بقیه ساختمان و بخش بالایی آن از جنس شیشه‌ هرکولیت. برای جلوگیری از فرسایش لولاهای درب به‌وسیله هیدروسیانیک اسید و در نهایت خروج و گسترش آن در فضای بیرون، یک خلأ باید در اتاق ایجاد شود. ولی ایجاد یک خلأ می‌تواند موجب فرو ریختن کلی شود. بنابراین، قدرت بالا و اجتناب‌ناپذیری برای همه این قطعات در نظر گرفته ‌شده است. بشردوست‌ها و انسان‌گرایان آمریکایی که از اعدام به‌وسیله گاز، به‌جای اعدام از طریق گلوله، طنابِ دار یا برق - که بیش ‌از حد شقاوت‌آمیز به‌نظر می‌رسند - طرف‌داری کرده‌اند، تصور می‌کرده‌اند که هیچ‌چیز ساده‌تر از استفاده از گاز نیست. باید واقعیت را به آن‌ها نشان داد. هفت سال زمان - از 1917 تا 1924 - برای مهندسین آمریکایی لازم بود؛ تا اولین اتاق گاز آدم‌کشی خود را توسعه دهند و اولین اعدام، در سال 1924 در «کارسون سیتی» (نوادا)، تقریباً به‌دلیل وجود بالای گاز کشنده در راهروهای زندان، بعد از مرگ فرد متهم، منجر به یک فاجعه ‌شد. در نهایت، یک مجموعه از دوازده عکس نشان‌دهنده‌ اتاق‌های گاز اعدام واقعی (در ایالات‌متحده) با درب‌های آن‌ها و در پایین، چهار عکس که نشان‌دهنده‌ درب‌های یک اتاق گاز دروغین (در آشویتس) هستند، نشان داده ‌شده است.

 

یک مجموعه از دوازده عکس نشان‌دهنده‌ اتاق‌های گاز اعدام واقعی (در ایالات‌متحده) با درب‌های آن‌ها و در پایین، چهار عکس که نشان‌دهنده‌ درب‌های یک اتاق گاز دروغین (در آشویتس) هستند.

 

برای اجساد آلوده با ایزوله‌سازی تقویت‌شده برای اتاق که در کمپ «زاکسنهاوزن-اورانینبورگ»(Sachsenhausen-Oranienburg) معمول بود، آیا باید باور کنیم که با داشتن یک اتاق برای درآوردن لباس و یک اتاق گاز، این کوره‌های آدم‌سوزی نازی‌ها در واقع فاقد محلی برای نگه‌داری اجساد بوده‌اند؟! کوره‌ آدم‌سوزی آن‌هم بدون محل نگه‌داری اجساد؟! تنها در قلمرو خیال و توهم ممکن است.

مسئله جالب این است که یک دادگاه نمایشی بزرگ، بیست‌سال بعد از جنگ، بر روی آشویتس، پایتخت بزرگ‌ترین جرم و جنایت در تاریخ جهان تمرکز کرده باشد و آن‌گاه قضات و اتهام واردکنندگان هیچ تلاشی برای پرسیدن سؤالی در خصوص این مسئله نکرده باشند؛ که چگونه چنین قتل‌عام دسته‌جمعی مورد توافق قرار گرفته و سپس طی چندین سال انجام‌ شده است؟!

فوریسون: «بگذارید به سراغ روان‌شناسی عمومی، تحلیل روانی، جامعه‌شناسی و یا هیچ علم دیگری نرویم. من به این فکر می‌کنم که آیا یک نکته‌ ساده‌ لغوی (در فرانسه با عبارت عجیب «chambre à gaz»، در انگلیسی با «اتاق گاز»، در آلمانی با «Gaskammer» و ‌همچنین در سایر زبان‌ها) توضیحی خواهد بود برای سادگی و اشتهایی که چنین داستانی قورت داده ‌شده است.»

اتهامات بدون هیچ اثباتی توسط تبلیغات متحدین بیان شدند و به‌صورت رسمی مورد قبول یک دادگاه تحت‌نظر کامل متحدین و نه یک دادگاه بین‌المللی واقع شدند. هم‌چنین مجموعه‌ کاملی از گزارشات نوشته‌شده توسط طرف‌های پیروز جنگ در خصوص جرائم انجام‌شده توسط خود آن‌ها نسبت به شکست‌خوردگان به‌صورت خودکار به‌عنوان شواهد واقعی در نظر گرفته شدند و هیچ‌کس اجازه نداشت تا آن‌ها را به چالش بکشد. اثرات توجه قضائی این دادگاه به این صورت بودند.

جالب این‌جاست که عبارت فرانسوی «اتاق گاز»، بر اساس عبارت «اتاق ‌خواب» است. برای نامیدن ابزاری که از مفهوم مرگ پشتیبانی می‌کند؛ در واقع، ترکیبی از کلماتی انتخاب ‌شده که به شکلی ضمنی آرامش و خواب را تداعی می‌کند. پس چرا باید ذهن خود را مشغول این مسئله کنیم که این ابزار به چه شکلی بوده و چگونه کار می‌کرده است؟! یک اتاق گاز، در ذهن انسان‌های ساده، بسیار ساده است.

فوریسون: "به خاطر «سِلین» فراموش نکنیم که در همان اوایل سال 1950، اتاق گاز جادویی را رد نمود و عنوان کرد «همه‌چیز بود، اتاق گاز. اجازه‌ همه‌چیز را داد!» و با این وجود در ادامه گفت:«آن‌ها مجبور می‌شوند که چیز دیگری پیدا کنند؛ اوه! ذهنم آرام گرفت». او در سال 1932، در اثری با عنوان «سفری به انتهای شب» هشدار داد که «هیجان و شور دروغ گفتن و باور کردن، مانند خوره به ‌جان ‌همه افتاده است»."

فوریسون در بخشی از مقاله خود می‌گوید: «نوشته‌های خود من در این کتاب بزرگ نادیده گرفته شدند؛ چرا که نام من 33 بار (و نه‌ فقط 12 بار آن‌طور که فهرست کتاب به ‌دروغ بیان می‌کند) مورد اشاره قرار گرفته است. «آقای فوریسون، تو کابوس شب‌های منی!»؛ جمله‌ای است که در سال 1981 در دادگاهی در پاریس توسط «برنارد یوانو»، وکیل و دوست «رابرت بادینتر» اعلام شد.»

مرد فرانسوی با نام «موریس بارش»(Maurice Bardèche)، نویسنده‌ «نورمبرگ یا سرزمین موعود»(Nuremberg or the Promised Land) (1948) و «پاول راشینیه»(Paul Rassinier)، نویسنده‌ Le Mensonge d’Ulysse (دروغ‌های اولیس)؛ که در سال 1950 تحت‌عنوان «داستان هولوکاست و دروغ‌های اولیس»(The Holocaust Story and the Lies of Ulysses) منتشر شد.

یک فهرست بی‌پایان از داستان‌های ابلهانه، مشابه با داستان «الی ویسل»(Elie Wiesel) یا «پاتریک دسبویسِ»(Patrick Desbois) کشیش در مورد چشمه‌های خون یا دستی که از یک گور دسته‌جمعی برای گرفتن بیل دراز می‌شود و یا اعدام نظام‌مند زیر پتوها یا بالش‌ها (هولوکاست با خفه کردن) وجود دارد.

فکر می‌کنم که به «رائول هیلبرگ»(Raul Hilberg) (یک یهودی آمریکایی) و به «رابرت یان فون پلت»(Robert Jan van Pelt) (یک یهودی کانادایی، جانشین وی به‌عنوان مورخ هولوکاست) نشان داده‌ام که چگونه در تلاش برای ارائه‌ مدرک، ناتوان مانده‌اند. خصوصاً، آر جی فون پلت در این کتاب مسئولیت ارائه‌ پاسخ به من را به عهده گرفته است.

گزارش رنه فابره از آرشیوهای مرکز قضائی-نظامی فرانسه حذف ‌شده؛ ولی ما یافته‌های آن را می‌دانیم، به این دلیل که یک مقاله در فایل وجود داشته که به امضای سه پزشک که در این مطالعه شرکت داشته‌اند، رسیده است. دکتر «سیمونین»، دکتر «پیدلیوره»و دکتر «فورساده» (هولوکاست با گاز یا هولوکاست با گلوله؛ هیچ شواهد فیزیکی یا پزشکی وجود ندارد!).

برلین، «متروپول فرلاگ»(Metropol Verlag)، بیش از 446 صفحه که بسیار قطور هم هست. نویسندگان اصلی آن عبارت‌اند از «گونتر مورش»(Günter Morsch) و «برتراند پرس»(Bertrand Perz)، با همکاری «استرید لی»(Astrid Ley).

کوره‌های آدم‌سوزی آشویتس یا بیرکناو، آن‌طور که من در اسناد خاصی - که از سال 1945 به بعد ناپدید شده بودند - دریافتم، اتاق‌هایی با نام «لیخنهاله» یا «لیخنکلر» (مخازن، در سطح هم‌کف یا نیمه دفن‌شده برای اجساد) داشته‌اند؛ که دارای اندازه‌ کاملاً عادی و مهم‌تر از همه، سیستم تهویه‌ مختص به خود بوده‌اند.

مشاهده مطلب
  • نظرات مخاطبان
عضویت در خبرنامه
سایت هادی