چندرسانه ای

وینستون چرچیل بدون روتوش (1)؛

مرد فرصت‌طلب قرن بیستم

قبل از سال 1940، کلمه‌ای که بیش‌ترین همراهی را با نام چرچیل داشت، «فرصت‌طلب» بود. او دو مرتبه وابستگی‌های حزبی خود را تغییر داد. از محافظه‌کاری به لیبرال و سپس بازگشت به محافظه‌کاری. حرکت او به‌سمت لیبرالیسم، ظاهراً به‌دلیل مسأله تجارت آزاد بود.

وقتی که پروفسور هری یافا [1] مدعی شد وینتسون چرچیل نه‌تنها مرد قرن بیستم، بلکه مرد بسیاری از قرون اخیر است، علی‌رغم موافقت عده زیادی با عقیده او، من با وی هم نظر نبودم.
من شخصاً معتقدم که این نظر که چرچیل مرد بسیاری از قرون اخیر است، ادعایی پوچ و بی‌معنی‌ست. آیا چرچیل از بیسمارک، جرج واشینگتن یا جفرسون، از اسحاق نیوتون یا مارتین لوتر برتر بوده است؟!

اما این نظر که چرچیل را مرد قرن بیستم می‌داند، کاملاً مناسب است؛ زیرا قرن بیستم، قرن دولت بود؛ قرن خیزش[2] و رشد خارق‌العاده[3] دولت رفاه-جنگ[4] و چرچیل از ابتدا تا انتها مرد دولت بود؛ مرد دولت رفاه و مرد دولت جنگ.

 

وقتی که پروفسور هری یافا مدعی شد وینتسون چرچیل نه‌تنها مرد قرن بیستم، بلکه مرد بسیاری از قرون اخیر است، علی‌رغم موافقت عده زیادی با عقیده او، من با وی هم نظر نبودم.

چرچیل در دیدگاه کریستفور هیچنز به‌یک «توتم» در نظام آمریکایی تبدیل شده است؛ نه‌تنها برای نسل‌های نیو دیل، بلکه به‌همان اندازه برای گروه‌های نو محافظه‌کار. سیاست‌مدارانی مانند نیوت گینگریچ و دن کویل، شوالیه‌های متحد و دیگر اعضای کابینه ریگان و کابینه بوش، ویراستارها و نویسنده‌های وال‌استریت‌ژورنال و یک گروه از مقاله‌نویسان محافظه‌کار، به‌رهبری ویلیام سفایر و ویلیام باکلی

 

 

چرچیل با کمونیسم صلح کرد. در سال 1941 بی‌قید و شرط از استالین حمایت کرد؛ از او به‌عنوان یک متحد استقبال کرد. به‌عنوان دوست او را در آغوش گرفت. چرچیل مانند روزولت از نام مستعار مهربانانه «عمو جو» استفاده کرد

در حالی‌که وینستون هیچ اصولی نداشت، یک اصل ثابت در زندگی‌اش وجود داشت؛ عشق به جنگ

در سال 1900 چرچیل انجام کاری را که مشخصاً سرنوشت محتوم او بود، شروع کرد. زمینه خانوادگی او -چرچیل نوه یک دوک و فرزند یک سیاست‌مدار معروف محافظه‌کار بود

چرچیل درباره بیسمارک گفت:«قلب من با تحسین این نابغه بیمار که این سنگر اجتماعی را به بسیاری از افتخارات نژاد آلمانی اضافه کرده بود، پر شده بود.»

در بعد از ظهر 28 ژوئیه، سه‌روز قبل از تهاجم آلمان به بلژیک، او بریتانیا را به‌سمت هوم فلیت حرکت داد که بزرگ‌ترین تجمع قدرت دریایی تاریخ جهان در آن زمان بود

این‌که آیا چرچیل واقعاً برای غرق شدن لوسیتانیا در 7 مه 1915 برنامه‌ریزی کرده بود، هنوز مشخص نیست. یک هفته قبل از فاجعه، او به والتر رانسیمن، نماینده هیئت بازرگانی این‌گونه نوشت؛ «مهم‌ترین چیز برای جذب کشتی‌رانی بی‌طرف به سواحل ما، امیدواری به درگیری ایالات‌متحده در جنگ با آلمان است.»

درمیان درگیری خونین، چرچیل پرانرژی بود؛ منبع یک فکر بکر که یکی پس از دیگری به ذهن او می‌رسید. گاهی اوقات افکارش به‌خوبی کار می کرد. او ترویج‌دهنده اصلی تانک در جنگ‌جهانی اول بود

علی‌رغم این‌که چرچیل یک نماینده محافظه‌کار بود، به‌دلیل آن‌چه چشم بستن بر روی خطر نازیسم توصیف می‌کرد، شروع به انتقاد از دولت‌های محافظه‌کار (دولت اول بالدوین و چمبرلین) نمود. او بسیار در مورد تجدید تسلیحاتی آلمان، اغراق کرد

 

البته جنگ در تمام عمر چرچیل، علاقه اصلی او بود و به‌عنوان یک مورخ تحسین‌شده نوشت؛«در میان سایر ادعاهای چرچیل که برای شهرت بیش‌تر مطرح شده بود، وینستون چرچیل به‌عنوان یکی از بنیان‌گذاران دولت رفاه در نظر گرفته می‌شود.» بنابراین در حالی که چرچیل به‌هیچ اصولی پای‌بند نبود، ولی هرگز خیانت نمی‌کرد؛ این بدان معنا نیست که هیچ ایراد یا تعصب سیستماتیکی به اعمال او وارد نیست؛ البته هست و این تعصب در جهت کاهش موانع قدرت دولت بود.

 

برای نیل به‌درک و فهمی صحیح از چرچیل، باید فراتر از تصاویر حماسی و قهرمانانه‌ای که برای بیش از نیم‌قرن درباره چرچیل تبلیغ شد، گام برداریم. تصویری متعارف و معمولی از چرچیل، به‌خصوص در مورد نقش او در جنگ‌جهانی دوم، ابتدائاً - اول از همه - کار خود چرچیل است که چرچیل با تحریف تاریخ آن‌ها را ایجاد کرده بود و به‌محض پایان جنگ، آن‌ها را منتشر کرد. در دهه‌های اخیر، نام افسانه چرچیل توسط یک مؤسسه بین‌المللی اتخاذ شده که برای آن نماد کامل و سبک و سیاق حرف‌های بی‌معنی شیک پایان‌ناپذیر را مزین می‌کند. چرچیل در دیدگاه کریستفور هیچنز[5] به‌یک «توتم» در نظام آمریکایی تبدیل شده است؛ نه‌تنها برای نسل‌های نیو دیل، بلکه به‌همان اندازه برای گروه‌های نو محافظه‌کار. سیاست‌مدارانی مانند نیوت گینگریچ و دن کویل، شوالیه‌های متحد و دیگر اعضای کابینه ریگان و کابینه بوش، ویراستارها و نویسنده‌های وال‌استریت‌ژورنال و یک گروه از مقاله‌نویسان محافظه‌کار، به‌رهبری ویلیام سفایر و ویلیام باکلی.

 

 

همان‌طوری که هیچنز می‌نویسد، چرچیل یک پل انسانی بود که برای گذر از آمریکای غیرمداخله‌گر[6] به آمریکای جهان‌گرا ساخته شده بود. در قرن بیست‌و‌پنجم، این مسئله غیرممکن نیست که شباهت سگ بولداگش در آرم نظم‌نوین‌جهانی ارائه خواهد شد. اجازه دهید که آزادانه اذعان شود که در سال 1940 چرچیل نقش خود را بهخوبی ایفا کرد. بهعنوان یک مورخ نظامی، سرلشکر جی.اف.سی.فولر[7] منتقد سرسخت سیاستهای جنگی چرچیل، نوشت؛ «چرچیل یک بازیگر در قالب قهرمان بود؛ یک آشفته که همیشه آماده رهبری دسته خط‌شکن[8] یا یورش به نقض عهد بود؛ او در بهترین حالت خود بود، وقتی که همه‌چیز در بدترین حالت خود بودند. فصاحت و بلاغت مسحورکننده او، ستیزه‌جویی او، اصرار او بر نابودی قطعی دشمن باعث محکومیت وی در دادگاه عواطف انسانی شده است و از او یک فرمانده برجسته جنگ ساخته. تاریخ بهتر از هر زمان دیگری از خودش پیش افتاد، وقتی که چرچیل را در دوئل با هیتلر به‌عنوان دشمن معرفی کرد. مسئله هرگز این نیست که در معروف‌ترین سخنرانی‌اش گفت: ما باید با آن‌ها در سواحل بجنگیم... ما باید با آن‌ها در میدان‌ها و خیابان‌ها بجنگیم. او در زمان لوندروف مهاجم از کلمانسو سرقت ادبی می‌کرده است، که تهدید واقعی کمی از تهاجم آلمان وجود داشت، یا این‌که شاید هیچ دلیلی برای دوئل که در وهله اول رخ داده وجود نداشته است. برای چند ماه در سال 1940، چرچیل نقش خود را با شکوه و فراموش نشدنی ایفا کرده است.»

 

 

 

فرصت‌طلبی و بلاغت

با این حال قبل از سال 1940، کلمه‌ای که بیش‌ترین همراهی را با نام چرچیل داشت، «فرصت‌طلب» بود. او دو مرتبه وابستگی‌های حزبی خود را تغییر داد. از محافظه‌کاری به لیبرال و سپس بازگشت به محافظه‌کاری. حرکت او به‌سمت لیبرالیسم، ظاهراً به‌دلیل مسأله تجارت آزاد بود. اما در سال 1930 او در مورد برخی جنبه‌های تجارت آزاد، حتی در مورد وضع تعرفه بر مواد غذایی عقب‌نشینی کرد و اعلام کرد که سیستم آزادی تجارت[9] را برای همیشه دور انداخته است. به‌عنوان رئیس هیئت بازرگانی قبل از جنگ‌جهانی اول، او مخالف افزایش تسلیحات بود؛ بعد از این‌که چرچیل به‌عنوان اولین فرمانده غیرنظامی نیروی دریایی بریتانیا در سال 1911 انتخاب شد، همزمان با پخش شایعات وحشت‌ناکی در مورد روند روبه‌رشد قدرت نیروی دریایی آلمان، او برای بودجه‌های کلان‌تر و بیش‌تری تحت‌فشار قرار گرفت؛ همان‌گونه که در دهه 1930 و همزمان با افزایش نگران‌کننده قدرت نیروی هوایی آلمان روبه‌رو شد.

 

او قبل و بعد از جنگ اول جهانی به سوسیالیسم حمله می‌کرد، در حالی‌که در طول جنگ، او سوسیالیسمِ جنگ را ترویج می‌داد و خواستار ملی کردن راه‌آهن شد و در یک سخنرانی این‌گونه اعلام کرد؛ «تمام ملت ما باید سازماندهی شود و اگر شما لفظ سوسیالیسم را می‌پسندید، تمام ملت ما باید سوسیالیزه[10]شود.» فرصت‌طلبی چرچیل به‌پایان نزدیک شد. در انتخابات سال 1945، او برای مدتی کوتاه راه فردریش هایک را به‌سوی رعیت داری[11] پی گرفت[12] و سعی کرد حزب کارگر را به‌عنوان حکومت دیکتاتوری جلوه دهد؛ در حالی‌که این خود چرچیل بود که در سال 1943 برنامه‌های بوریج برای دولت رفاه پس از جنگ و مدیریت کینزی اقتصاد را پذیرفته بود. در سراسر دوران کاری خود، تنها قانون رهنمودی‌اش این بود که از قدرت بالا برود و در آن‌جا بماند.

 

 

دو اصل وجود داشت که برای مدت‌زمان طولانی برای چرچیل خوش‌آیند بود. یکی ضدیت با کمونیسم؛ چرچیل  حریف اول و پرشور بلشویسم بود. برای سال‌ها او به‌طور مستقیم از بابون خونین و قاتلان ناپاک مسکو انتقاد کرد. تحسین اولیه او از بنیتو موسولینی در قدردانی زیرکانه‌اش از آن‌چه موسولینی به‌انجام رسانده بود - یا او این‌گونه فکر می‌کرد - ریشه داشت. در یک فیلم ایتالیایی در آستانه انقلاب لنین، ایل دوک فرمولی را کشف کرد که توانست جذبه لنینی را خنثی کند. ملی‌گرایی مضاعف با یک شیب‌اجتماعی. چرچیل «مبارزه پیروز فاشیسم در برابر اشتهای حیوانی و احساسات لنینی» را مورد تحسین قرار داد؛ با این ادعا که «ضرورت پادزهر را برای سم کمونیسم ثابت کرد».

 

با این حال زمانی رسید که چرچیل با کمونیسم صلح کرد. در سال 1941 بی‌قید و شرط از استالین حمایت کرد؛ از او به‌عنوان یک متحد استقبال کرد. به‌عنوان دوست او را در آغوش گرفت. چرچیل مانند روزولت از نام مستعار مهربانانه «عمو جو» استفاده کرد؛ در اواخر کنفرانس پوتسدام، بارها و بارها در مورد استالین اعلام کرد «من آن مرد را دوست دارم». در سرکوب شواهدی که نشان می‌داد افسران لهستانی در کاتین[13] توسط شوروی‌ها به‌قتل رسیده بودند، اظهار داشت:«پرداختن بی‌مورد به قبر سه‌ساله اسمولنسک بی‌فایده است».

 

 

نه‌تنها غرق در شکست هیتلر، بلکه با از بین بردن آلمان، چرچیل به‌خطر طغیان شوروی در اروپا بی‌اعتنا بود تا زمانی که خیلی دیر شده بود. اوج شیفتگی‌اش در نوامبر 1943 در کنفرانس تهران بروز کرد؛ وقتی که چرچیل استالین را با شمشیر کروسادر[14] (یک جنگ‌جوی صلیبی) خطاب کرد. کسانی که نگران تعریف کلمه «وقاحت» هستند، ممکن است در این قسمت اندیشه کنند.

 

در نهایت، آن‌چه که به‌نظر می‌رسید عشق جاودان زندگی‌اش باشد، امپراتوری بریتانیا بود. اگر چرچیل میان همه برای چیزی ایستادگی کرده باشد، همان امپراتوری است؛ او آشکارا گفته بود که نخست‌وزیر نشده است؛ به این منظور که بر انحلال امپراتوری ریاست کند. اما این در حقیقت همان‌چیزی است که او انجام داد؛ فروش امپراتوری و هر چیز دیگری به‌خاطر پیروزی بر آلمان. علاوه بر فرصت طلبی‌اش، چرچیل به‌خاطر مهارت بلاغی خود مورد توجه قرار گرفت. این استعداد به او کمک کرد تا قدرت را بر انسان‌ها به‌خوبی به‌کار بگیرد؛ اما به‌همان اندازه به‌یک ضعف سرنوشت‌ساز اشاره کرد. در طول زندگی‌اش بسیاری از کسانی که چرچیل را از نزدیک دیده‌اند، به‌یک صفت عجیب‌وغریب تأکید کرده‌اند. در سال 1917 لرد اشر[15] او را این‌گونه توصیف کرد؛ «او مسائل بزرگ را با زبان ریتمیک اداره می‌کند و به‌سرعت در عبارات خود به بردگی گرفته می‌شود. او هنگامی که ذهنش بر روی یکی از جنبه‌های نسبتاً کوچک سؤال متمرکز شده، خودش را با اعتقادی که به آن‌ها دید گسترده‌ای دارد، فریب می‌دهد.»

 

 

در طی جنگ‌جهانی دوم، رابرت منزیس که نخست‌وزیر استرالیا بود در مورد چرچیل گفت:«استبداد واقعی او عبارات پر زرق و برق اوست؛ آن‌قدر برای ذهنش جذاب است که حقایق بی‌ارزش باید بی‌اثر شوند. همکار دیگری نوشت: او اسیر کلماتی است که ذهنش در مورد ایده‌ها شکل می‌دهد. او می‌تواند خودش را تقریباً درمورد هر حقیقتی اگر یک بار مجاز باشد برای شروع  زندگی حرفه‌ای وحشی خود از طریق ابزار بلاغی خود متقاعد کند.»اما در حالی‌که وینستون هیچ اصولی نداشت، یک اصل ثابت در زندگی‌اش وجود داشت؛ عشق به جنگ. این عشق خیلی زود شروع شد. وقتی بچه بود، کلکسیون عظیمی از سربازهای اسباب بازی داشت؛ 1500 تا از آن‌ها و سال‌ها بعد از آن‌که بیش‌تر پسران به‌چیزهای دیگر روی آورده بودند با آن‌ها بازی می‌کرد. آن‌ها «همه بریتانیایی» بودند و او در نبردها با برادرش جک می‌جنگید که «تنها اجازه داشت نیروهای رنگی را داشته باشد و نیروهای رنگی اجازه داشتن توپ‌خانه را نداشتند. به‌جای رفتن به دانشگاه در سندهرست حضور پیدا کر؛ آکادمی نظامی[16]. از لحظه‌ای که چرچیل سندهرست را ترک کرد، هرجا که جنگی آغاز می‌شد تمام تلاشش را برای ورود به مبارزه کرد. در تمام طول عمرش از جنگ به‌هیجان می‌آمد؛ او عاشق جنگ بود، در حالی که مردان مدرن اندکی تا به‌حال این‌گونه بودند. او حتی «عاشق بنگ‌ها» بود. همان‌طور که خودش می‌گفت و زیر آتش بمباران بسیار شجاع بود.

 

 

در سال 1925 چرچیل نوشت: «داستان مسابقه بشریت، جنگ است»؛ این جمله به‌هر حال نادرست است؛ به‌طور فاجعه‌آمیزی هم نادرست است. چرچیل فاقد درک و فهم از اصول فلسفه اجتماعی لبرالیسم کلاسیک بود. در واقع، او هرگز آن را به‌خوبی متوجه نشد. همان‌گونه که لودویش هاینریش الدر فن میزس[17]   توضیح داد، داستان درست بشریت، گسترش همکاری‌های اجتماعی و تقسیم کار است. پدر همه چیزها، صلح است، نه جنگ. برای چرچیل سال‌های بدون جنگ هیچ‌چیز به او نداده جز «هزاران آسمان ناخوش‌آیند از صلح و ابتذال». این مردی‌ست که همان‌طور که خواهیم دید، بیش‌تر از آن‌چه اتفاق افتاده آرزوی جنگ کرده است.

 

وقتی که به هند فرستاده شد و برای جبران زمان از دست‌رفته، مشتاقانه شروع به مطالعه کرد، عمیقاً تحت تأثیر داروینیسم قرار گرفت. او هر ایمان مذهبی را که ممکن بود داشته باشد، از دست داد - به گفته خودش از طریق مطالعه گیبون[18] - و بنا به‌برخی دلایل، از کلیسای کاتولیک و میسیون‌های مسیحی[19] متنفر شد. به‌گفته خودش، به‌یک ماتریالیست تبدیل شد - حتی تا نوک انگشتان - و با شور و شوق این جهان‌بینی را تأیید کرد که زندگی انسان مبارزه برای وجود است، با نتیجه بقای اصلح (بقای نژاد برتر). چرچیل این فلسفه زندگی و تاریخ را در رمانش ساورلا نشان داده است. چرچیل بدون این‌که به زبان بیاورد، یک نژادپرست بود و نژادپرستی‌اش نسبت به‌بیش‌تر هم عصرانش عمیق‌تر شده است.

 

عجیب است که با چشم‌انداز داروینی کاملش، ارجحیت دادنش به جنگ در جایگاه مرکزی تاریخ بشر، نژادپرستی‌اش، تعلق خاطرش به «رهبران بزرگ»، چطور جهان‌بینی چرچیل با جهان‌بینی مخالفش هیتلر شباهت دارد.زمانی که چرچیل واقعاً درگیر جنگ نبود، در حال گزارش جنگ بود. او به‌زودی برای خود به‌عنوان گزارش‌گر و تحلیل‌گر جنگ، در عملیات کیچنر[20] در سودان و در جنگ بوئرها[21] شهرتی دست و پا کرد. در دسامبر 1900، مجلسی به‌صرف شام در والدروف-آستوریا[22] به‌افتخار روزنامه‌نگاری جوان برگزار شده بود که به‌تازگی از ماجراجویی‌های معروف خود در آفریقا بازگشته بود. مارک تواین که او را به‌جمع معرفی کرد، به‌نظر می رسد که گرفتار چرچیل شده بود. در سخن کوتاه طنز‌آمیز، تواین اشاره می‌کند که با داشتن پدر انگلیسی و مادر آمریکایی، چرچیل نماینده تمام و کمال لهجه انگلیسی-آمریکایی بود.

 

 

چرچیل و نئولیبرالیسم

در سال 1900 چرچیل انجام کاری را که مشخصاً سرنوشت محتوم او بود، شروع کرد. زمینه خانوادگی او -چرچیل نوه یک دوک[23] و فرزند یک سیاست‌مدار معروف محافظه‌کار بود - باعث ورود او به مجلس عوام به‌عنوان یک محافظه کار شد. در ابتدا او به‌دلیل جاه‌طلبی‌های بی‌تابانه‌اش حتی در رده نمایندگی نیز بسیار برجسته به نظر می‌رسید. اما در سال 1940 و ظاهراً به‌دلیل عقایدش در مورد تجارت آزاد، وارد جرگه لیبرال‌ها شده بود. با این حال، رابرت رودز جیمز[24]، یکی از ستایش‌کنندگان چرچیل، نوشت: «احتمالاً به‌درستی در آن زمان اعتقاد بر این بود که اگر آرتور بالفور در سال 1902 به او مسئولیت داد، چرچیل نمی توانست اینچنین عشق سوزانی را در تجارت آزاد توسعه دهد و به حزب لیبرال بپیوندد.» کلایو پنتینگ اشاره کرد: «او در رزبری[25] پذیرفته شده بود، به‌دنبال بهانه‌ای می‌گشت تا از حزبی که به‌نظر می‌رسید تمایلی به رسمیت شناختن استعدادهایش ندارد جدا شود» و لیبرال‌ها یک حمایت‌گرا[26] - حامی جلوگیری از تجارت آزاد بین کشورها از طریق وضع تعرفه - را قبول نمی‌کنند.

 

چرچیل تحت اصل تأثیر جزر و مدهای زودگذر، بدون اصول خود و تشنه قدرت، زود طرف‌دار «لیبرالیسم جدید» شد و حزب محافظه‌کار دموکراسی پدرش را زنده کرد. لیبرالیسم جدید نسبت به قدیمی آن تنها در موضوعات کوچکی از جایگزینی فعالیت‌های پی‌درپی دولت برای بازار آزاد فرق داشت. اگرچه به‌نظر می‌رسد که پرستندگان محافظه‌کار چرچیل، شادمانه از حقیقت غافل هستند - برای آن‌ها همیشه زمان، سال 1940 است - چرچیل یکی از مؤسسان اصلی دولت رفاه در بریتانیا بود. دولت رفاه مدرن، جانشین دولت رفاه قرن هجده - قرن حکومت مطلقه - بود که در دهه 1880 میلادی در آلمان تحت حکومت بیسمارک ایجاد شده بود. در انگلستان، نقطه‌عطف قانون‌گذاری هنگامی بود که اسکویت به‌عنوان نخست‌وزیر در سال 1980 جانشین کمپل بنرمن[27] شد؛ کابینه تجدید سازمان‌یافته او شامل دیوید لوید جرج[28] در خزانه و چرچیل در هیئت بازرگانی[29] بود.

 

 

یک مورخ طرف‌دار چرچیل نوشته بود که البته بُعد انتخاباتی سیاست‌اجتماعی به‌خوبی در تفکر چرچیل مشهود بود؛ به این معنی که چرچیل متوجه شده بود این وسیله، راهی برای پیروزی در انتخابات است. او به‌یک دوست نوشته بود؛ «هیچ قانونی در حال حاضر خوش‌آیند دموکراسی نیست. تمام ذهن آن‌ها، بیش‌تر و بیش‌تر به‌سمت مسائل اجتماعی و اقتصادی می‌چرخد. این انقلاب، غیرقابل مقاومت است. آن‌ها سیستم فعلی را که توسط آن ثروت به‌دست آمده است و به اشتراک گذاشته شده و به‌کار گرفته شده را تحمل نخواهند کرد. آن‌ها در برابر قدرت پول، مانند سنگ خارا هستند؛ وارث تمام دیگر قدرت‌ها وسرنگونی استبدادها و بی‌عدالتی آشکار آن و این دافعه نظری به‌هر حزب مرتبط با حفظ وضعیت موجود گسترش خواهد یافت. حداقل استانداردهای حقوق و راحتی، بیمه در چند شکل مؤثر یا بقیه روش‌ها علیه بیماری، بی‌کاری، پیری. این‌ها مسائلی هستند و تنها مسائلی هستند که احزاب در آینده قصد زندگی با آن‌ها را دارند. وای بر لیبرالیسم اگر آن‌ها از دستشان بروند.

 

چرچیل، تغییر مواضع خود را اعتقاد به سیاست‌اجتماعی چپ‌گرا قبل از رفتن به هیئت بازرگانی اعلام کرده بود. اولویت همیشگی منافع‌عمومی بر منافع خصوصی، پس زمینه دائم ذهن او شده بود. او کلیشه‌های مهندسی‌اجتماعی مد شده آن زمان را برداشت؛ با اصرار بر این‌که: علم، شباهت فیزیکی و سیاسی، شورش در به‌هم ریختگی که در بسیاری از جنبه‌های زندگی مدرن بر ما می‌درخشند و این‌که ملت استفاده از فرآیندهای اصلاحی و درمانی را تقاضا می‌کند. دولت باید کانال‌ها و خطوط راه‌آهن را به‌دست آورد؛ صنایع ملی خاص را گسترش دهد، تحصیلات تکمیلی را به‌طور گسترده ارائه دهد، هشت ساعت کار در روز را ارائه دهد، وضعیت مالیات را ترقی دهد و حداقل استاندارد زندگی ملی را تضمین کند. جای تعجب نیست بئاتریس وب[30] اشاره کرده بود که چرچیل قطعاً سهمش را در عملکرد دولت سازنده تعیین می‌کند. عجیب است که با چشم‌انداز داروینی کاملش، ارجحیت دادنش به جنگ در جایگاه مرکزی تاریخ بشر، نژادپرستی‌اش، تعلق خاطرش به «رهبران بزرگ» چطور جهان‌بینی چرچیل با جهان‌بینی مخالفش هیتلر شباهت دارد.

 

پس از سفر به آلمان، لوید جرج و چرچیل، هر دو طرف‌دار مدل بیسمارکی طرح بیمه‌اجتماعی شدند. همان‌طور که چرچیل به موکلان خود گفت:«قلب من با تحسین این نابغه بیمار که این سنگر اجتماعی را به بسیاری از افتخارات نژاد آلمانی اضافه کرده بود، پر شده بود.» او در سخنانش اظهار داشت «بر روی بخش بزرگی از بیسمارکیسم تمام زیرساخت‌های سیستم صنعتی‌مان فشار بیاوریم.»

 

 

در سال 1908 چرچیل در یک سخنرانی در داندی[31] اعلام کرد؛ «من در طرف کسانی هستم که فکر می‌کنم احساسات اشتراکی بیش‌تری باید به دولت و شهرداری‌ها تزریق شود. من می‌خواهم بببنیم که دولت، کارکرد‌های جدیدی را انجام می‌دهد. با این حال، فردگرایی باید محترم شمرده شود؛ هیچ‌کس نمی‌تواند به‌تنهایی یا جمع‌گرا یا فردگرا باشد. او باید هم فردگرا و هم جمع‌گرا باشد. طبیعیت انسان، طبیعت دوگانه است. خصیصه سازمان‌های اجتماعی بشری نیز، دوگانه بودن است.» این سخنرانی دقیقاً یک نمونه خوب از معرفی شخصیت چرچیل به‌عنوان یک فیلسوف سیاسی است. این موضوع را هرگز بهتر از این نمی‌شود بیان کرد.اما در حالی که هم سازمان‌اجتماعی و هم انگیزه‌های فردی باید مورد توجه واقع شوند، چرچیل مطمئن بود که دست‌بالا را به‌دست آورده است؛در هر صورت، تمایل جمعی تمدن به‌سمت تکثیر عملکرد جمعی جوامع است.

 

عوارض رو به رشد تمدن، خدمات جدیدی برای ما ایجاد می‌کند که باید توسط دولت انجام شود و برای ما گسترش خدمات موجود را ایجاد می‌کند. برای جلوگیری از تمام افزایش‌های ناخواسته در آینده که شاید از افزایش ارزش سوداگرانه زمین نشأت بگیرد، یک عزم بسیار پایدار وجود دارد؛ یک منطقه در حال گسترش برای سرمایه‌گذاری شهرداری خواهیم داشت.روند دولت‌گرا با تأیید کامل چرچیل مواجه شد؛ همان‌طور که اضافه کرد:من فراتر می‌روم. می‌خواهم ببینم که دولت آزمایشات پرماجرا و جدید را آغاز می‌کند. من خیلی متأسفم که خط ریل‌های این کشور را در دست نگرفته‌ایم. می‌توانستیم اقدامات بهتری برای کانال‌ها انجام دهیم.این نوه دوک، تکریم‌کننده جد خود، مفسد قبلی مارلبرو برای رنجش طبقات پایین جانب‌داری نمی‌کرد.

 

چرچیل ادعا کرد که دلیل حزب لیبرال، دلیل میلیون‌ها ترک شده است. در حالی که او محافظه‌کاران را به‌عنوان حزب غنی علیه فقیر، طبقات و وابستگانشان علیه توده‌ها، خوش‌شانس‌ها، ثروت‌مندان، خوش‌بختان و قدرت‌مندان علیه میلیون‌ها ضعیف و فقیر ترک‌شده مورد حمله قرار داد. چرچیل کارآفرین سیاسی کامل، مشتاق به سیاسی‌سازی یک منطقه از زندگی‌اجتماعی یکی پس از دیگری شد. او محافظه‌کاران را برای نداشتن حتی یک «طرح واحد اصلاحات اجتماعی یا بازسازی» سرزنش کرد. در حالی که لاف می‌زد او و همکارانش قصد دارند یک طرح گسترده و جامع سازمان‌اجتماعی ارائه دهند که یک‌سری گسترده از طرح قانونی و مقررات اداری را شامل می‌شود.

 

در این زمان، چرچیل تحت تأثیر بئاتریس[32] و سیدنی وب[33] رهبران انجمن فابین[34] بود. در یکی از مهمانی‌های شام استراتژیکِ معروفش، بئاتریس چرچیل را به‌یک شاگرد جوان ویلیام- بعداً لرد - بوریج معرفی کرد. چرچیل بوریج را به‌عنوان مشاور خود در مسائل‌اجتماعی وارد کرد. در نتیجه حرفه درخشانش با او آغاز شد. علاوه‌بر فشار برای انواع طرح‌های بیمه‌های اجتماعی، چرچیل سیستم تبادل نیروی کار ملی ایجاد کرد. او به نخست‌وزیر  اسکوئیس از نیاز به گسترش یک نوع شبکه آلمانی شده مقررات و مداخلات دولتی در بازار کار بریتانیا نوشت. اما چرچیل اهداف جاه‌طلبانه‌تری را برای هیئت بازرگانی به بازی گرفت. او طرحی را پیشنهاد کرد که به‌موجب آن هیئت بازرگانی باید مانند وزارت اطلاعات حکومت عمل کند. تا تجارت و اشتغال را در مناطق پیش‌بینی کرده، به‌طوری که دولت می‌تواند قرارداد را به شایسته‌ترین مناطق اختصاص دهد.

 

 

در یک نشست گفته‌شده می‌تواند کمیته سازمان‌ملی تحت ریاست رئیس خزانه‌داری برای نظارت بر اقتصاد عمل کند.در نهایت، کاملاً آگاه از پتانسیل انتخاباتی کارگران، چرچیل قهرمان اتحادیه‌های کارگری شد. او یک حامی برجسته، به‌عنوان مثال در معاملات اختلافات قانون سال 1906 شد. این قانون تاف واله[35] و دیگر تصمیمات قضایی را که اتحادیه‌های مسئول شبه‌جرم و خطاهای مرتکب‌شده از طرف عوامل خودشان را تشکیل داده بود را برگرداند.این قانون، مورخ بزرگ لیبرال قانونی و نظریه‌پرداز حاکمیت قانون آ.و دیسی[36] را به خشم آورد؛ کسی که این قضیه را متهم کرد که این مسئله، آزادی از مسئولیت مدنی برای کمیسیون حتی برای فجیع‌ترین اشتباه توسط اتحادیه یا کارکنان آن را به‌یک اتحادیه تجاری اعطا می‌کنند و مختصر به‌هر اتحادیه تجاری یک امتیاز که تحت مالکیت هر فرد دیگری یا مجموع افراد نیست، در سراسر انگلستان به شرکت‌های ثبت‌شده و ثبت‌نشده اعطا می‌شود. این باعث می‌شود یک اتحادیه تجاری ممتاز شده و از قانون عادی زمین معاف شود. چنین بدنه ممتازی قبلاً توسط پارلمان انگلیس ایجاد نشده بود.جالب است که قدرت بسیار زیاد اتحادیه‌های کارگری بریتانیا - که موی دماغ و مزاحم[37] مارگارت تاچر بود - به‌دلیل کمک‌های مشتاقانه قهرمان و الگوی بزرگ تاچر یعنی چرچیل به‌وجود آمده بود.

 

 

 

جنگ‌جهانی اول

در سال 1911 چرچیل نخستین فرمانده غیرنظامی نیروی دریایی بریتانیا شد و در آن زمان بود که در جایگاه واقعی خود قرار گرفت. به‌طور طبیعی، او به‌سرعت خود را با حزب جنگ متحد کرد و در طول بحران‌هایی که در ادامه ایجاد شدند و زمانی که شعله‌های جنگ آرام‌آرام زبانه می‌کشید. زمانی که بحران نهایی در تابستان 1914 شروع شد، چرچیل تنها عضو کابینه بود که با تمام انرژی معروف و مشهور خود از زمان آغاز جنگ از آن پشتیبانی کرد. اسکویت[38]، نخست‌وزیری که چرچیل عضو کابینه وی بود، به چرچیل نوشت: «وینستون بسیار خصمانه خواستار بسیج فوری است؛ وینستون که تمام آمادگی جنگی‌اش را نشان داده بود در آرزوی جنگ دریایی در ساعات اولیه صبح است تا منجر به غرق گوبن[39] شود. همه این‌ها مرا ناراحت می‌کند.»

 

در بعد از ظهر 28 ژوئیه، سه‌روز قبل از تهاجم آلمان به بلژیک، او بریتانیا را به‌سمت هوم فلیت[40] حرکت داد که بزرگ‌ترین تجمع قدرت دریایی تاریخ جهان در آن زمان بود. آن‌طور که سیدنی‌فی نوشت، چرچیل دستور داد که ناوگان باید در طول شب با سرعت‌بالا و بدون چراغ، از طریق تنگه دوور از پورتلند به‌سمت پایگاه مبارزه در  اسکاپا فلو پیش بروند. از ترس این‌که این نظم به‌قبل کابینه بازگردد؛ مبادا یک عمل تحریک‌آمیز در نظر گرفته شود که احتمال داشت به‌فرصت‌های صلح، آسیب برساند. آقای چرچیل تنها یک‌بار به آقای اسکوئیت که یک‌بار  ماجرا را تأیید کرده بود، اطلاع داده بود.تعجبی نیست که وقتی جنگ با آلمان تمام شد، چرچیل حتی در مقابله با دیگر سران حزب جنگ فقط لبخند و پر از «ذوق درخشان» بود.

 

 

از آغاز درگیری‌ها، چرچیل به‌عنوان فرمانده نیروی دریایی ابزاری برای ایجاد محاصره گرسنگی آلمان بود. این احتمالاً مؤثرترین سلاح به‌کارگرفته شده توسط دو طرف در کل جنگ است. تنها مشکل این بود که طبق تفسیر هرکسی از قوانین بین‌الملل به‌جز بریتانیا این مسئله غیرقانونی بود. محاصره در فاصله کمی نبود اما بسته به پراکندگی معادن و بسیاری از کالاها قاچاق تلقی می شدند؛ به‌عنوان مثال، غذا برای افراد غیرنظامی قبلاً در این دسته قرار نمی‌گرفت. اما در طی دوران کاری، قوانین بین‌المللی و کنوانسیون‌هایی که مردان آن برای محدود کردن وحشت جنگ تلاش می‌کردند، برای چرچیل هیچ مفهومی نداشت.

 

همان‌طور که یک مورخ آلمانی نوشته است، چرچیل هر زمانی که وجود کشور در خطر بود، آماده نقض قوانین بود و برای او در اغلب اوقات کشور در خطر بود؛ بنابراین می‌توانست قوانین را زیر پا گذارد.محاصره گرسنگی عواقب خاص و ناخوش‌آیندی داشت. حدود هفتصد‌وپنجاه‌هزار نفر از شهروندان آلمانی در برابر گرسنگی و بیماری ناشی از سوءتغذیه کشته شدند و تأثیر بر روی کسانی که جان سالم به در بردند شاید در نوع خود تنها یک راه وحشت‌ناک بود. یک مورخ از محاصره به این نتیجه رسید جوانان قربانی جنگ‌جهانی اول در معرض رادیکال‌ترین طرف‌داران ناسیونال سوسیالیسم بودند. همچنین عوارض ناشی از محاصره بریتانیا بود که در نهایت بهانه برای تصمیم ویلسون برای رفتن به جنگ در سال 1917 را فراهم کرد.

 

این‌که آیا چرچیل واقعاً برای غرق شدن لوسیتانیا در 7 مه 1915 برنامه‌ریزی کرده بود، هنوز مشخص نیست. یک هفته قبل از فاجعه، او به والتر رانسیمن، نماینده هیئت بازرگانی این‌گونه نوشت؛ «مهم‌ترین چیز برای جذب کشتی‌رانی بی‌طرف به سواحل ما، امیدواری به درگیری ایالات‌متحده در جنگ با آلمان است.» بسیاری از افراد بلندپایه در بریتانیا و آمریکا معتقد بودند که غرق شدن لوسیتانیا توسط آلمان، ایالات‌متحده را وارد جنگ می‌کند.از جدیدترین محققان این موضوع پاتریک بیسلی[41] است که پروژه اتاق چهل [42] او تاریخ اطلاعات نیروی دریایی بریتانیا در جنگ‌جهانی اول است.[43] مطالعه دقیق بیسلی برای مخالفت با احساسات خودش قانع‌کننده‌تر است. او اشاره می‌کند که نیروی دریایی بریتانیا آگاه بود که فرماندهی آلمانی قایق U، کاپیتانان قایق U را در دریا از حرکت لوسیتانیا مطلع کرده بود و این‌که قایق U که مسئول غرق شدن دو کشتی در روزهای اخیر است، در مجاورت کویینزتون آماده بود، در سواحل جنوبی ایرلند، در مسیر لوسیتانیا برای گرفتن برنامه‌ریزی شده بود.

 

هیچ سابقه بازمانده‌ای از هیچ‌گونه اخطار خاصی به لوسیتانیا وجود ندارد. هیچ اسکورت ناوشکنی به‌همراه کشتی به بندر فرستاده نشده است و هیچ‌یک از ناوشکنان در دست‌رس برای زیردریایی، آموزش شکار ندیده‌اند. در واقع هیچ اقدام مؤثری برای محافظت از لوسیتانیا صورت نگرفته است. بیسلی نتیجه می‌گیرد؛ مگر و تا زمانی که اطلاعات تازه بروز کند من با اکراه به این نتیجه می‌رسم که یک توطئه عمدی برای در معرض خطر قرار دادن لوسیتانیا[44] وجود داشت. با این امید که یک حمله نافرجام به این کشتی، ایالات‌متحده را وارد جنگ کرد. چنین توطئه‌ای نمی‌توانست بدون اجازه وینستون چرچیل و تصویب او اجرا شود. در هر صورت، آن‌چه مسلم است، این است که سیاست‌های چرچیل غرق شدن لوسیتانیا را بسیار محتمل ساخته است. لوسیتانیا یک کشتی  مسافربری بود که با مهمات جنگی پر شده بود. چرچیل به کاپیتان‌های کشتی‌های تجاری از جمله لاینرها دستور داده بود اگر با آن‌ها (آلمانی‌ها) مواجه شدند و آلمانی‌ها از این امر آگاه شدند، زیر دریایی‌های آلمانی را بکوبند و همان‌طور که چرچیل در خاطراتش از جنگ‌جهانی اول تأکید می‌کند، درگیری کشورهای بی‌طرف در جنگ با دشمن بخش مهمی از جنگ بود. انواع مختلفی از مانورها در جنگ وجود دارند؛ تنها بخشی از آن‌ها در میدان اتفاق می‌افتد. مانوری که اتحاد را به صحنه نبرد می‌آورد، مانند مانوری که در یک نبرد بزرگ پیروز می‌شود سودمند است.

 

 

درمیان درگیری خونین، چرچیل پرانرژی بود؛ منبع یک فکر بکر که یکی پس از دیگری به ذهن او می‌رسید. گاهی اوقات افکارش به‌خوبی کار می کرد. او ترویج‌دهنده اصلی تانک در جنگ‌جهانی اول بود و گاهی نه‌چندان خوب به‌عنوان مثال در گالیپولی. بدنامی آن فاجعه، که نام او را برای سال‌ها سیاه کرده بود، باعث شد در سال 1915 به‌طور موقت از کابینه دور بیفتد. واکنش او معمولی بود؛ خطاب به‌یک بازدیدکننده در حالی که به نقشه‌های روی دیوار اشاره می‌کرد گفت:«این چیزی است که برایش زندگی می‌کنم؛ بله، من در تمام چیزهایی خلاصه می‌شوم که به آن‌ها اهمیت میدهم.  به‌راه انداختن جنگ؛ شکست آلمان‌ها.»

 

بین جنگ‌ها (جنگ‌جهانی اول و دوم)

برای چند سال کوتاهِ بعد از آن، چرچیل از یک پست وزارتی به‌جای دیگری منتقل شد. به‌عنوان وزیر جنگ می‌توان گفت چرچیل در این موقعیت، چنان‌چه که مورخ تجدیدنظر طلب چارلز تنسیل[45] معتقد بود مانند هنری استیمسون[46] به‌عنوان وزیر جنگ آمریکا بر این باور بود که هیچ‌کس بیش‌تر از او سزاوار این عنوان نبود. برای نابود کردن بلشویسم در روسیه، یک جنگ صلیبی را ترویج داد. به‌عنوان وزیر مستعمرات، او آماده بود که بریتانیا را بر سر حادثه چاناک وارد جنگ با ترکیه کند، اما نماینده بریتانیا در ترکیه، اولتیماتوم چرچیل را ابلاغ نکرد و درنتیجه جنگ رخ نداد.

 

 

در سال 1924 چرچیل مجدداً به اردوگاه محافظه‌کاران پیوست و رئیس خزانه[47] شد. پدر او در همان منصب به‌دلیل گیج شدن درمواجهه با اعشار مورد توجه بود. این نقطه‌های لعنتی چه بودند؟!معروف‌ترین عملکرد وینستون چرچیل، برگرداندن بریتانیا به استاندارد طلا به‌نرخ غیرواقعی قبل از جنگ بود؛ همچنین خراب کردن تجارت صادرات و نابودی نام خوب طلا. همان‌طور که توسط موری روتبارد اشاره شد. امروزه به‌سختی کسی با قضاوت آ.ج.پ.تیلور مخالف است؛ «چرچیل بحث‌های اقتصادی را درک نکرد. آن‌چه او را مصمم می‌کرد، دوباره وقف شدن به عظمت بریتانیا بود. پوند دوباره به چهره دلار درخواهد آمد و دوران ملکه ویکتوریا بازسازی خواهد شد.تاکنون چرچیل سی‌سال به سیاست مشغول بوده که به‌غیر از یک بدنامی خاص، باقی آن سال‌ها زیاد آشکار نبوده است. ادعای بزرگ او در اساطیر مدرن با دست نوشته‌اش به هیتلر در دهه 1930 آغاز می‌شود. اما مهم است که بدانیم چرچیل همچنین یک خط سخت در برابر وایمار آلمان تثبیت کرده بود.

 

او تمام تماس‌ها برای خلع سلاح متفقین را حتی قبل از به‌قدرت رسیدن هیتلر محکوم کرد. مانند دیگر رهبران متفقین، چرچیل یک زندگی فانتزی طولانی داشت که آلمان برای همیشه آن‌چه را که به‌عنوان قیود ورسای دیده بود ارسال کرد.در نهایت، آن‌چه فرانسه و انگلیس حاضر به اعطای آن به آلمان دموکراتیک نشدند، مجبور شدند به هیتلر واگذار کنند. علاوه‌بر این، اگر زحمتی برای گوش دادن نیست وقتی چرچیل در خطر قریب‌الوقوع تهدید آلمان قرار داشت، دلیل خوبی داشتند. او مدت‌ها قبل سعی کرده بود برای یک جنگ صلیبی علیه بلشویک روسیه قیام کند، در طول اعتصاب‌عمومی سال 1926، در مورد خطرات مرگ‌بار استقلال هند، در بحران کناره‌گیری. چرا باید توجهی به آخرین توهمش کند؟

 

 

 چرچیل عملاً از آغاز جریان صهیونیسم، یک صهیونیست نیرومند بوده است؛ با این تفکر که صهیونیسم یهودیان اروپا را از انقلاب‌اجتماعی به‌سمت همکاری با امپریالیسم اروپایی در جهان عرب منحرف می‌کند. حالا در سال 1936، او روابط با گروه فشار لندن که با نام فوکوس شناخته شده‌اند و هدفشان باز کردن چشم مردم بریتانیا به تهدید بزرگ آلمان‌نازی بود را جعل می‌کند. قسمت عمده این سرمایه از یهودیان بریتانیایی ثروت‌مند مانند سر رابرت موند، مدیر چندین شرکت شیمیایی و سر رابرت والی‌کوهن، مدیرعامل شل که کمک دوم بالغ بر پنجاه‌هزار پوند بوده است. گروه فوکوس در گسترش شبکه مخاطبان چرچیل و در فشار بر ورودش به کابینه مفید بود.علی‌رغم این‌که چرچیل یک نماینده محافظه‌کار بود، به‌دلیل آن‌چه چشم بستن بر روی خطر نازیسم توصیف می‌کرد، شروع به انتقاد از دولت‌های محافظه‌کار (دولت اول بالدوین و چمبرلین) نمود. او بسیار در مورد تجدید تسلیحاتی آلمان، اغراق کرد.این موضوع، هرگز اولویت آلمان نبود و دروغ‌های ساختگی چرچیل به‌قصد نشان دادن یک طراحی آلمانی برای حمله به بریتانیا بود، که هرگز قصد هیتلر نبود.

 

 

در این زمان، چرچیل مشغول ترویج اتحادی بزرگ بود که شامل انگلیس، فرانسه، روسیه، لهستان و چک‌اسلواکی می‌شد. از آن‌جایی که لهستانی‌ها توسط ارتش سرخ در سال 1920 تقریباً شکست خورده و نابود شده بودند، هر ائتلافی با اتحاد جماهیر شوروی را رد کرده و چون تنها راه دست‌رسی شوروی به آلمان، لهستان بود، طرح چرچیل بی‌ارزش شد.از قضا، با توجه به این‌که این یک رکن از شهرت آینده‌اش بود، افشاگری‌اش در مورد خطر آلمان موقعیت دیگری بود که چرچیل انکار کرد. در پاییز 1937 او بیان کرد: سه یا چهار سال پیش من خودم یک جنجال‌آفرین بودم. به‌رغم خطراتی که در پیش‌گویی در انتظار من است، باورم را اعلام می‌کنم که جنگ بزرگ، قریب‌الوقوع نیست و هنوز معتقدم یک فرصت خوبی برای به‌وقوع نپیوستن جنگ بزرگ در طول زندگی ما وجود دارد. من وانمود نخواهم کرد؛ اگر مجور باشم میان کمونیسم و نازیسم انتخاب کنم، من کمونیسم را انتخاب خواهم کرد.

 

در برابر همه سخنانی که در ستایش دوراندیشی چرچیل در سال‌های دهه 1930 میلادی در مخالفت با صلح‌طلبان گفته شده است، در پایان، سیاست دولت چمبرلین - تجدید تسلیحات با بیش‌ترین سرعت ممکن، همزمان با آزمایش امکان رسیدن به صلح با آلمان - بسیار واقع‌بینانه‌تر از سیاست چرچیل بود.اسطوره‌شناسی مشترک از حقایق تاریخی بسیار فاصله دارد؛ چنان‌چه حتی یکی از هواداران سرسخت چرچیل به‌نام گوردون کریگ[48] احساس وظیفه کرد که بنویسد؛ از دورانی که ممکن بود بحث طولانی بر سر سیاست خارجی بریتانیا را به‌عنوان کشمکش میان چرچیل  در سال 1930 ببینید، مدت زیادی گذشته است. یک فرشته از نور که با هوا و هوس، عدم درک و انسان‌های ضعیف در مقامات بالا مبارزه می‌کند. امروزه به‌طور منطقی پذیرفته شده که چرچیل اغلب به‌درستی مطلع نبوده است که ادعاهایش در مورد قدرت آلمان اغراق‌آمیز و نسخه‌اش غیرعملی بوده است و تأکید او روی نیروی هوایی نابه‌جا بوده است.

 

 

علاوه‌بر این، همان‌طور که مورخ بریتانیایی اخیراً اشاره کرده است، برای ثبت، یادآوری این نکته ضروری است که در دهه 1930 چرچیل مخالف مماشات با ایتالیا و یا ژاپن نبود. این‌ دولت‌های بریتانیایی ماقبل چرچیل بودند که مقدماتی را که چرچیل با آن‌ها قادر به پیروزی نبرد بریتانیا شده بود را آماده و مجهز کردند.دولت‌های بالدوین و چمبرلین[49] باعث شدند که انگلستان اولین کشوری در جهان باشد که سیستم کاملاً یک‌پارچه دفاع هوایی مبتنی بر تشخیص رادار هواپیمای ورودی و کنترل زمینی جنگنده‌ها را مستقر کرده باشد. سهم چرجیل در این موضوع، تمسخر رادار بود؛ هنگامی که وی در سال‌های دهه سی مخالف دولت‌های چمبرلین و بالدوین بود.

مشاهده مطلب
  • نظرات مخاطبان
عضویت در خبرنامه
سایت هادی